X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:57 ب.ظ

 همه‌ی دیشب خواب دیدم که یک دفعه رفتم بابل و باید فرداش برگردم امریکا. چمدون‌هام باهام نیست. با خودم فکر می‌کنم اگه چمدون‌هام باهام بود می‌تونستم کلی وسیله با خودم ببرم. تازه اومدیم و هر چیزی که نیاز داشتیم اوردیم. نمی‌دونم چی باید بخرم. می‌گم کاش شیما بود. اون حتما می‌دونه که چی باید می‌خریدم. به بابام می‌گم برام کلوچه بخر آخه کلوچه اون‌جا دونه‌ای ۵ دلاره.  توی خواب هم حساب کتاب می‌کنم.بابام می‌گه باشه و می‌ره با یک کامیون کلوچه بر‌می‌گرده. می‌گه هر چقدر که می‌تونی وردار. از این‌که اخلاق بابام توی خواب این‌قدر شبیه بابام تو بیداریه خنده‌م می‌گیره. فقط اونه که می‌تونه وقتی ازش کلوچه می‌خوای یه کامیون کلوچه برات بیاره. به بابام می‌گم این دفعه که برم معلوم نیست کی بتونم برگردم. محکم بغلم می‌کنه. می‌گه سری بعد ایشالله با نوه برمی‌گردی. می‌گم من خودم بچه‌ام پدرم ٬ بچه می‌خوام چی کار؟ تازه اگر همه شرایطش هم برام مهیا باشه٬ باز هم نمی‌دونم اوردن یه بچه تو این دنیا اخلاقی هست یا نه. بخش دوم سوالم رو نشنیده می‌گیره و جواب بخش اول رو می‌ده. تیپیکال بابا. می‌گه من هم‌سن تو بودم تو رو هم داشتم. بچه‌ی چی؟ اغراق می‌کنه. هم‌سن من بود مهنوش رو داشت. بهش می‌گم مگه من تو ام. تو هم‌سن بودی تو ارتش بودی. یه انقلاب و یه جنگ دیده بودی و همچنان ازدواج کرده بودی و بچه داری شدی و بعد هم بچه‌های بعدی. من بزدلم٬، بی خاصیتم، می‌خواستند دستور ضد مهاجرتی رو ببرند دادگاه عالی من یک هفته نخوابیدم. من رو با خودت مقایسه نکن.   در گوشم می‌گه واسه‌م یه نوه بیارید. تنها آرزوم اینه که نوه‌م رو ببینم. دروغ می‌گه. این تنها آرزوش نیست. اون سری داشت به داداشم می‌گفت تنها آرزوم اینه که تو زن بگیری. قبل تر هم یه بار به مامانم می‌گفت تنها آرزوم اینه که بتونم یک خونه برات بخرم که بقیه‌ش رو من نشنیدم. دوست دارم بابام هر چی داره رو بفروشه. این خو نه‌ای که توش هستیم رو هم بفروشه. بره اون خونه‌ای که داشت برای مامانم تعریف می‌کرد رو بخره. حتما اون خونه حیاط داره. حتما هم هیچ پله‌ای نداره. مامانم پاش درد می‌کنه و دکتر بهش گفته پله برات مثل سم می‌مونه. ولی مامانم من پله‌ها رو بالا پایین می‌ره. می‌ره تو حیاط گوجه و فلفل می‌کاره. بعد می‌شینه در اومدن گوجه‌ها و فلفل‌ها رو نگاه می‌کنه و هم‌زمان برای من لالایی می‌خونه. گوجه‌ها خوابشون می‌بره ولی خوش‌مزه‌تر می‌شن. با اون گوجه‌ها وقتی املت درست می‌کنه دل‌تنگیش برطرف می شه. من عاشق تخم مرغ و گوجه هستم. غذای مورد علاقم املته. گوجه خیلی میوه‌ی قشنگیه. گرد. سرخ. آبدار. کاش وقتی من مردم روی قبرم گوجه بکارند. بعد هر کسی که اومد فاتحه بخونه یه دونه گوجه هم بکنه. تعارف نکنه. از گوشت خودمه.  تا وقتی آشنا می‌تونه بخوره٬ چرا غریبه؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:56 ب.ظ

۱. روز تعطیل نشستم توی دفتر تا کار کنم. ترکیب روز تعطیل و کار دل هر کسی رو به درد میاره. اولین چیزی که تو ذهن خودم میاد یه سالن بزرگ و پارتیشن بندی شده هست خالی از هر کارمندی و یه کارمند بیچاره با شلوار و پیراهن سرش رو برده تو کامپیوتر و داره یه سری دکمه رو فشار میده. حقیقت البته یه میز بزرگ رو به یه دوار شیشه ای تو طبقه همکف هست که اون ور شیشه کلی درخت و فضای سبز هست. می‌تونم ببینم سنجاب‌ها چطوری برای یه لقمه نون با کلاغ ها کل کل می‌کنند. کلاغ که نزدیک‌تر می‌شه سنجاب فکر می‌کنه اگر نون رو رها نکنه باید با نوک تیز و بلند کلاغ درگیر شه. نون رو ول می‌کنه و میره. هیچ کسی تو دفتر نیست. تنها نشستم و وقتم رو به صورت مساوی بین کار و نگاه کردن به سنجاب‌ها و کلاغ‌ها تقسیم می‌کنم. گرسنه‌م شده. تنها چیزی که تو دفتر هست قهوه هست. و عسل. قهوه درست می‌کنم و توش مقدار زیادی عسل می‌ریزم. نوشیدنی به شدت تلخ که دلت رو شیرینی‌ش می‌زنه. حس سقراط رو دارم  وقتی جام شوکران رو به دستش دادند. قدیم زهر رو یا تو ظرف شراب می‌ریختند٬ یا شربت عسل. نوشیدنی‌های به شدت تلخ یا شیرین که طعم چیز دیگه‌ای حس نشه. 


۲. صبح بیدار شدم دیدم نون نداریم. دیروز صبح هم نون نداشتم و صبحانه چای و شیرینی خوردم. نمی‌دونم چرا دوباره فریزر رو چک کردم. هنوز نون نداشتم. دیروز به شیما گفته بودم یادم بنداز نون بخرم. یادم انداخت ولی من باز یادم رفت. همه چیز یادم می‌ره. می‌آم پایین می‌بینم کلید نیست. دوباره می‌رم بالا. کلید رو میز هم نیست. تو جیبمه. از این که بی‌خود اومدم بالا کلافه می‌شم. میرم پیراهنم رو عوض می‌کنم که بالا اومدنم الکی نبوده باشه. می‌رم پایین می‌بینم دوباره کلید نیست. دوباره می‌رم بالا می‌بینم کلید روی میز جا مونده. همه چیز یادم می ره. استادم بهم می‌گه باید همه چیز رو یادداشت کنی. من بازهم یادداشت نمی‌کنم. این دفعه برام یه خودکار و یه دفتر کادو خرید. ازش تشکر کردم. منم براش کتاب چگونه عوضی نباشیم کادو گرفتم.  بدون نون چه صبحانه‌ای می‌شه خورد؟ تخم مرغ آب‌پز. تخم مرغ ها که آب پز شد پوست می‌کنمشون و از وسط نصفشون می‌کنم. گردو ها رو دونه دونه فشار می‌دم تو و وانمود می‌کنم دارم گلوله‌ها رو دونه دونه توی کلت کمری جا ساز می‌کنم.   استفاده حداکثری از تخیل و امکانات.


۳. مادرجون رو تراس سرش گیج می‌ره. تمام پله‌ها تا پاگرد اول رو با صورت سر می‌خوره پایین. گوشش پاره می‌شه. زانوی چپش. ساق راستش. زیر چونه. کتفش در می‌ره. ما ولی خدا رو شکر می‌کنیم که اتفاق بدتری نیافتاده. همیشه خدا رو شکر می‌کنیم که اتفاق بدتری نیافتاده. زنگ زدم به مادرجون. می‌گه خوبم. طوری نیست. خدا رحم کرد. زنی در آستانه‌ی هفتاد و یک سالگی. صبح که بیدار می شم مریم میرزاخانی مرده. سرطان در نهایت جونش رو گرفت. در چهل سالگی. فکر می کنم آدم هر چی بخواد بشه تا چهل سالگی دیگه شده. بعد چهل سالگی نباید انتظار معجزه داشت.  زنگ می‌زنم به خواهرم. می‌گم مادرجون بیچاره. خواهرم گفت سرش گیج رفته٬ ولی در حالی که رفته بوده بالای چهارپایه و داشته با جارو پشت طاق رو تمیز می‌کرده. تیپیکال مادرجون. چهار سال پیش هم در حالی که بالای درخت داشته انجیر می‌چیده می‌افته پایین. شانس میاره که پاش نمی‌شکنه ولی نزدیک یک سال پاش بسته بود. هنوز فکر می‌کنه چهارده سالشه.  تابستون امسال چشمش رو عمل کرده بود. بهش می‌گفتم تو نباید روزه بگیری. باید مدام آب بخوری تا چشمت زودتر خوب شه. خاله‌م رو حامله بود که داشت سر زمین با دهن روزه کشاورزی می‌کرد تو تیرماه که دردش می‌گیره. زن حامله سر زمین کشاورزی می‌کنه؟  کشاورز تو تیرماه روزه می‌گیره؟ زن حامله روزه می‌گیره؟ تنها زنی که تو زندگیم دیدم می‌تونه تو کار کردن با مادرجون رقابت کنه مامان شیماست. اونم فکر می‌کنه چهارده سالشه. حالا تو هر چی بهشون بگو٬. ازشون بخواه. انرژی ذهنیشون تو اوج چهارده سالگیه. به مادرجون می‌گم مواظب خودت باش تورو قرآن. نمی‌گه تو هم مواظب خودت باش. می‌گه نمازت رو بخون پسرم. به خاطر ما بخون. تو از بچگی نماز می‌خوندی. من دلم به درد میاد می‌بینم تو نماز نمی‌خونی. می‌گم باشه مادرجون. می‌خونم. به خاطر تو هم شده می‌خونم. واسه دل‌خوشی اونم که شده این طوری می‌گم. می‌گه می‌دونم فکر می‌کنی اینا همه الکیه. ولی من دیگه وقت ندارم بخوام فکر کنم اینا راسته یا الکیه. برای من بهتره که فکر کنم اینا راسته. پشت تلفن می بوسمش. 



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:17 ب.ظ

عکس تولد سی سالگی یکی از دوستام رو توی فیسبوک دیدم. مو به تنم سیخ شد. یعنی هنوز مو به تنم سیخ مونده. اینقدری کار رو سرم ریخته که دلم میخواد برم بخوابم. تا ظهر بخوابم٬ شایدم شب. اون موقع هایی که واسه کنکور درس می خوندم ( البته لازمه اشاره کنم کنکور لیسانس چون ما زادگان کشور عزیز ایران تقریبا تو هر برهه ای داریم واسه یه کنکوری درس می خونیم، امتحان تیزهوشان راهنمایی، بعدش امتحان تیزهوشان دبیرستان، بعد لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، تافل، جی آر ایی، بعدش ازمون بخوان یه خط انگلیسی بنویسم بلد نیستیم، یه کلمه حرف بزنیم، بلد نیستیم، یه مدار ببندیم، بلد نیستیم، یعنی این همه درس میخونیم و تحت فشار و چرت و پرت، تهش از حسنی هم بی هنر تر از  آب در میایم. فقط موهامون بلند نیست و رومون سیاه و ناخوند بلند و آه و واه و واه) خلاصه داشتم می گفتم. اون موقع هایی که واسه کنکور درس میخوندم چقدر خوب بود. دغدغه ای نبود جز کنکور. الان دغدغه همه چیز رو داریم. استادمون راضیه؟ راضی نیست؟ امتحان چی میشه؟ اون پروژه چی میشه؟ اگه امتحان رو رفوزه شم؟ اگه قانون بن ترامپ بمونه؟ اگه برم ایران دیگه رام ندن برگردم پی اچ دی رو تموم کنم؟ اگه کار پیدا نکنم؟ اگه گرین کارد نگیرم؟ اگه شام باقالی پلو با ماهیچه باشه؟ اگه وزنم بره بالا؟ اگه با کله برم تو یخچال؟ اگه طارمی چیپ بزنه؟ اگه پولم تموم بشه؟ اگه ماشینم پنچر بشه؟ اگه زنم ناراحت بشه؟ اگه آقا جون پیر بشه؟ حاجی زمین گیر بشه؟ به منم میگن شوهر؟ به منم میگم همسر؟ به منم میگن بچه؟ به منم میگن نوه؟ به منم میگن دایی؟ به منم میگن داداش؟ به منم میگن دانشجو؟ استاد امروز به جای های گفت هی. یعنی منظورش چی می تونست باشه؟ همیشه میگفت های مهراز، امروز میگه هی مهراز. مگه من گوسفندم که میگی هی؟ اصلا من گوسفند، مگه تو چوپونی؟ تو بیشتر گرگ گله ای. منم بیشتر مار غاشیه. سی سالگی ترسناکه. بدبختی اینه که نزدیکه. همه چیزای ترسناک نزدیکند. ما که دیگه کرک و پرمون ریخته. شدیم رامین رضاییان. عوضش اون میلیارد میلیارد میگیره٬، ما یه سنت رو باید کنیم دو سنت، یه دلار دو دلار و قس علی هذا. بابا ما دیگه انتخاب شدن ترامپ رو دیدیم، با ویزای مولتی ایران نرفتن رو دیدیم، دیگه فقط ما رو باید از خدا بترسونند. من که دیگه از هیچی نمی ترسم. دیروز دوباره پنج تای ریشوی داغون تر از شک در دل مومن اومده بودند دم در. دعوت که بریم نماز عشا بخونیم. گفتم  بابا ما از اون خراب شده اومدیم بیرون که دم به دقیقه کسی ما رو ارشاد نکنند. بیا تو خونه رو ببین. اینجا مراسم مختلط نداریم. دختر پسر نداریم. زن بی حجاب نداریم. زن با حجاب نداریم. اصلا زن نداریم. اینجا سگ رفت و آمد می کنه. بیا برو گمشو. ما رو تو این مملکت با هزار قر و فر راه میدن. اون وقت اینا میان تبلیغات میدانی.  جناب آقای رییس جمهور، پس کو اون دیواری که وعده ش رو داده بودی. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 07:28 ب.ظ

نمی‌دونم چه فازی مد شده که ملت دارند عکس می‌گیرند دو تا انگشت رو می‌گیرند بالا و "وی" نشون می‌دن یا شست مبارک رو می‌گیرن بالا بی لایک می‌دن. قبلا این وی نشون دادن کاکرد پیروزی داشت. مثلا طرف می‌رفت بالای قله‌ی اورست و یک سوم گروهش رو تو این راه از دست‌ ‌می‌داد و وقتی با مشقت می‌رسید اون بالا دو تا انگشت رو فاتحانه می‌گرفت بالا به سمت دوربین. یا طرف بعد از کلی کتک و شکنجه روز دادگاه بعد از این‌که به اعدام محکوم می‌شد سرافراز و پیروز به سمت دوربین وی نشون می‌داد. که یعنی پرواز را به خاطر بسپار٬ پرنده مردنیست. الان می‌بینی طرف لش روی یه راحتی زپرتی با زیرشلواری و آبجو تو دست تو یه حالت مست و ملنگ چنان رو به دوربین انگشت‌ها رو اورده بالا و حالش ردیفه که نادر موقع فتح هند یا اسکندر موقع آتیش کشیدن تخت جمشید یا چنگیزخان موقع فتح خوارزم یا هیتلر موقع ورود ارتش نازی به پاریس اینطوری احساس ظفرمندی نکرده بود. ما والله دیگه خیلی وقته حتی موقع نگاه کردن تو آیینه دست‌شویی که حضور خلوت انس است و خودمونیم و خودمون و جایگاه اصلی ژست و فیگوره جرات نمی‌کنیم فاز برد ورداریم واسه همینه بدجوری رشک می‌ورزیم به این دسته از دوستان. یه خدا قوتی عرض می‌کنیم خدمتشون و اینا اگر که برنده هم نباشند٬ پیروزند٬ خسته نباشند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 02:49 ق.ظ

بهترین داور/تهیه کننده برنامه استیج منوتو از نظر من سندی هست. صورت بوتاکس شده و ابروهای شیطونی ورداشته شده و کلاه کپ منقش به اسم خودش که یه وقت خدای نکرده گم نشه و ترکیب جین و تی‌شرت و کاپشن اسپرت هم نتونسته حوصله‌ی سر رفته پیرمرد شصت ساله موسیقی ایران رو از شنیدن یک سری اجرای بیخود پنهون کنه. جایی که پیرمرد فارغ از سیاست‌های کلی برنامه که تو چقدر خوبی و باید روی تحریرات کار کنی رک و راست برمی‌گرده به خواننده زن می‌گه تو هر خانواده‌ای یکی مثل شما هست یا اینکه آقای محترم شما اصلا من نفهمیدم چی داری می‌خونی. نظرات استاد رو بدون شوخی باید با آب طلا نوشت به سایر داوران هم داد تا بفهمند به جای دست به یکی کردن علیه سندی و تیکه انداختند باید ایمان بیارند که دود از کنده بلند می‌شه.

بدترین داور/تهیه کننده این مسابقه از نظر من بابک سعیدی هست. کسی که هنوز بعد از ۴ دوره حضور در این مسابقه نفهمیده باید چه آهنگ‌هایی انتخاب کنه تا صدای خواننده به گوش شنونده‌ها برسه و عیارشون محک بخوره. آهنگ‌های دوپس دوپسی و پارتی خلاف اون‌چه چون جوان‌پسند به نظر می‌رسه هرگز در این برنامه‌ها که سهله٬ در سایر اجراهای زنده هم خوب از آب درنیومده مگر اینکه شنوندگان عزیز به نیت پارتی اومده باشند و به اندازه کافی بالا باشند و خواننده میکروفون رو بگیره سمت شنوندگان و عزیزان خودشون بخونند. بابک سعیدی که پنج سال از شبکه‌ی منوتو دائما پروموت شده و اگر یک آجر جای ایشون پنج سال در این حجم تبلیغ شده بود تا الان ترکونده بود و اگرنه شماره یک٬ حداقل جزو پنج شیش نفر اول موسیقی فارسی شده بود. اما نتیجه چی شده؟ این‌که حتی خانوم گوگوش هم موفق شده در همکاری با ایشون آهنگی بده که سرسخت ترین طرفدارانش هم حاضر به روی تکرار گذاشتن آهنگ نمی‌شند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 06:44 ق.ظ

اگه تو خونه تنها هستید یا مثل من خیلی زود ترس همه وجودتون رو می‌گیره این یادداشت رو نخونید. یادداشتی که صد در صد واقعیه. منم امیدوار بودم که نباشه. ولی هست.

یه اتفاق وحشت‌ناک واسم افتاد. باید بهتون بگم. ساعت شیش و نیم شب بود. بارون به شدت می‌زد. بارون تو اولین روز فوریه تو این گوشه‌ی شمال شرق امریکا که این موقع سال به طور معمول باید دمای منفی داشته باشه و همه جا به خاطر برف یک‌دست سفیدپوش شده باشه به اندازه کافی عجیب بود. رو مبل نشسته بودم و داشتم به صدای بارون گوش می‌دادم. شر شر بدی می‌کرد. از بچگی وقتی صدای بارون رو می‌شنیدم ترس ورم می‌داشت. مادربزرگم می‌گفت وقتی صدای بارون از یه حدی بیش‌تر بشه ارواح بیدار می‌شند. امیدوار بودم صدای این بارون روح مادربزرگم رو بیدار نکنه. یه لحظه حس کردم باید پاشم برم جلوی در یه چیزی رو چک کنم. نمی‌دونستم چی ولی یه حسی بهم می‌گفت برو می‌فهمی. رفتم جلوی در. چند لحظه به در نگاه کردم. توجه‌م به چشمی در جلب شد. یه دفعه یادم اومد. دی‌شب یه خواب عجیب دیدم. خواب دیدم یکی در می‌زنه. می‌رم جلوی در و از چشمی نگاه می‌کنم. یه بچه کوچولو با یه عروسک بی‌سر تو دستش و یه لبخند بی روح. لعنت به این خونه‌مون که این‌قدر قیژ قیژ میده وقتی میری پشت در که چشمی کارکرد اولیه‌ش رو از دست می‌ده. تا بیام بجنبم پسربچه در خونه رو  از بیرون باز می‌کنه و میاد تو می‌گه چرا در رو باز نمی‌کنی؟ از چشمی داشتی منو می‌دیدی و فکر می کردی باز کنی یا نه؟ از ترس از خواب پریدم. لعنت بر شیطون. چرا الان این خواب یادم اومد. صدای شر شر بارون حالا وحشت‌ناک تر هم شد.


 رفتم آروم دوباره رو مبل نشستم و سعی کردم یه طوری بشینم که به کل خونه مسلط باشم و در عین حال شیما رو هم تو آش‌پزخونه ببینم. این طوری کم‌تر احساس نا امنی می‌کردم. حس نا امنی که از کودکی با زدم پام به پای مهیار موقع خواب٬ ُ کاری که ازش متنفر بود٬ سعی در کنترلش داشتم. داشتم به شرشر بارون و مادربزرگم و خوابم و چشمی در فکر می‌کردم که یک دفعه صدای در زدن خیلی خفیف شنیدم. طوری که انگار کسی که داره در می‌زنه می‌خواد تو صدای در زدن رو نشونی. تق تق تق. البته درست‌ترش این بود پب پب پب. خدای من. باورم نمی‌شه که الان دارم اینا رو براتون تعریف می‌کنم. از این که این‌قدر خوابم روم اثر داشت که توهم صدای در شنیدن زده بودم راستش اون قدرا هم بدم نیومد. یه کم جالب هم که یهو دینگ. یکی زنگ رو زد. شاید تو ایران این‌که ساعت شش و نیم شب وسط هفته یکی زنگ خونه رو بزنه خیلی عادی باشه. ولی اینجا نبود. این‌جا کسی رو نداریم که بخواد این طوری سر زده بیاد.  رفتم از چشمی در نگاه کردم ولی این‌قدر استرس داشتم که کسی که پشت در هست صدای پام رو نشنوه که تقریبا ندیدم کی پشت دره؟ در رو باز کردم. سه تا مرد پشت در بودند. یکی جلو. دو تا عقب. جلویی تقریبا ۴۵ سال. عقبی ها بین ۳۰ تا ۴۰. چهره‌های خاورمیانه‌ای٬ ریش‌های بلند. خیلی بلند شاید تا ناف٬ حتی بیش‌تر. سیبیل‌های تراشیده. لباس‌های عربی مشکی و قهوه‌ای. قبل از این‌که چیزی بگم می‌خواستم گریه کنم. جلویی با لحن مهربونی که بیش‌تر شبیه معلم پرورشی‌هایی که عین ۸ سال رو جبهه بودند ولی جلوه رحمانی اسلام رو نمایندگی می‌کنند بهم گفت این‌جا منزل مهناز امینیه؟ برای اولین بار تو زندگیم از این‌که یکی مهناز صدام کرد خوش‌حال شده بودم. پاهام می‌لرزید. گفتم مهناز؟ مهناز نه. اشتباه اومدید. داشتم به روح مادربزرگم فکر می‌کردم. به پدرم٬ مادرم. گفت ولی به ما گفتند که این‌جا خونه مهناز هست. گفتم حتما اشتباه کردند و سریع در رو بستم. پاهام حالا با شدت بیش‌تری می لرزید. خودم هم شاید می‌لرزیدم. نزدیک بود اشکم در بیاد. شیما اومد بپرسه کی بودند که اشاره کردم هیس. یک دقیقه هیچ صدایی نمیومد البته اول فکر کردم نیم ساعت هیچ صدایی نیومده که شیما گفت یک دقیقه بیش‌تر نبود. بعد از یک دقیقه صدای پاشون اومد که از پله‌ها رفتند پایین. دویدیم رفتیم پشت پنجره. یکی از اون دو تا عقبیه رفت و در عقب ماشین رو برای اون آقایی که باهام حرف زد باز کرد. آقاهه نشست عقب. بقیه هم سوار شدند. نفر چهارم هم که راننده بود توی ماشین نشسته بود. پنج دقیقه توی ماشین نشسته بودند. کاملا واضح بود که باهم حرف نمی‌زدند. نمی‌دونستم که باید چی کار کنم. بعد از پنج دقیقه چراغ ماشین روشن شد٬ استارت زدند و رفتند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:58 ب.ظ

خونه‌ی بابابزرگم دقیقا رو‌به‌روی خونه‌ی ما بود و تو بچگی بیش‌تر وقتمون با بابابزرگ مامان‌بزرگم می‌گذشت٬. خیلی از چیزها بود که من از اون‌ها یاد گرفتم و حتی یک سری عادات از بابابزرگم به من سرایت کرد. مثلا برای اولین بار اهمیت اخبار رو اون‌جا درک کردم. بابابزرگم صبح که از خواب بیدار می‌شد قبل از این‌که بره دست‌شویی رادیو رو روشن می‌کرد. بیست باری طول و عرض خونه رو طی می‌کرد و هم‌زمان دستاش رو باز و بسته می‌کرد و در نهایت ده بار حرکتی رو انجام می‌داد که خودش بهش می‌گفت خمیرگیری. این‌که واقعا اسم اون حرکت خمیرگیری بود یا نه رو نمی‌دونم چون همین‌که حاجی بهش می‌گفت خمیرگیری برای ما کفایت می‌کرد که ما هم بهش بگیم خمیرگیری. خلاصه این بود ورزش روزانه حاجی. نهایت ده دقیقه. می‌گه الان ۷۰ ساله که هر روز این ورزش رو انجام می‌ده. هر باری هم که بهش گیر می‌دیم که حاجی همه‌ش ده دقیقه؟چرتکه‌ش  رو میاره و سعی می‌کنه ۷۰ رو ( قدیم ها ۶۰ و قدیم ترها ۵۰ و خیلی قدیم تر لابد ۴۰) ضرب‌در ۳۶۵ و حاصل رو ضرب‌در ۱۰ و کل رو تقسیم بر ۶۰ کنه و با این‌که هیچ‌وقت نفهمیدیم دقیقا چی‌کار داره می‌کنه ولی با همین حرکتش جوری خرفهممون می‌کنه که کسی تا حالا گیر نداده این عددی که به عنوان خروجی داره بهمون می‌گه درسته یا نه.


 رادیو رو داشتم می‌گفتم. اون‌جا بود که من متوجه مفهوم اخبار شدم. خلاصه حاجی بود و مغازش و رادیو. بعدا که حس شد حضور حاجی تو مغازه بیش‌تر از این‌که به کاسبی رونق بده باعث می‌شه همون چهارتا مشتری هم که از مادربزرگم خرید می‌کردند دمشون رو بذارند رو کولشون و تا کوچه‌ی بالایی برند ولی دم‌پر حاجی نیاند٬ حاجی از مغازه به خونه منتقل شد و رادیو هم جاش رو به تلویزیون داد. یه مبل هست گوشه حال در دورترین نقطه نسبت به تلویزیون و حاجی از روی اون مبل  دایم اخبار رو  دنبال می‌کنه. از همه چی دنیا هم خبر داره. این سری که زنگ زده بودم حسابی از دونالد ترامپ شاکی بود و به خاطر طوفان کارولینای جنوبی نگران حال دوستم امیرعلی شده بود.


 همه‌ی این‌ها رو گفتم تا برسم به استایل اخبار گوش کردن حاجی. هر چی خبر مهم‌تر بشه حاجی صدای تلویزیون رو دو تا زیاد می‌کنه و اما اگر خبر بعدی بی اهمیت باشه صدا رو دیگه کم نمی‌کنه. خبر اگه خیلی مهم باشه حاجی از رو مبل میاد پایین و تکیه به مبل میده و همین جوری که اخبار مهم‌تر می‌شه نیم متر نیم متر به سمت تلویزیون خیز بر‌می‌داره. تابستون که ایران بودم هم‌زمان شده بود با نشست نهایی برای توافق هسته ای و ما کارمون این شده بود که آخر شب حاجی رو به زور از نیم متری تلویزیونی که صداش تا ۱۰۰ زیاد شده بکشیم کنار.


پی نوشت: دلیل نوشتن این متن دیدن عکسی بود که دوستی از بابابزرگش در حال دیدن اخبار گذاشته بود


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       19    >>