آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ساعت 00:07 AM

مادر تنها موجودی روی زمین است که می تواند بعد از یک ماه تو را ببیند و در حالی که از آخرین باری که تو را دیده 7 کیلو چاق تر شده ای تو را بغل کند و ببوسد و بگوید چه قدر دیر به دیر خانه می آیی؟ شده ای پوست و استخون؟ خلاصه که به عادت هر ترم یک شیشکی زیر درس ها کشیدم و دانشگاه را ول کردم چند روزی آمدم لش کردم خانه. رژیم هم گرفتم خیر سرم. البته نمی دونم این رژیم واقعا رژیم است یا نه. قبلا که رژیم نبودیم یک روز قیمه می خوردیم یک روز قرمه یک روز لوبیا پلو و ... الان هر روز شام و ناهار کباب. یک دوستی داشتم دوران دبیرستان فقط کباب می خورد. یعنی غذای غیر کباب نمی توانست بخورد. گرچه رفت دانشگاه شامی های حسین کثیف را هم دو لپی می خورد. خلاصه شده ام مثل اون.


ما یک پست نوشته بودیم اسراییل نیاید و بیاید می خزم توی یک سوراخ و از جنگ می ترسم و فلان و بیسار. دیروز که دلار شد 1800 تومن به جان خودم و جان تویی که داری این را می خوانی یعنی منتظر بودم امریکا این ناوش را توی خلیج فارس بیارد و ایران به تهدیدش عمل کند و با یک موشک بزندش تا جنگ شروع شود. خودم هم با این که معافی دارم اگر خواستندم که چه بهتر، اگر نخواستند به عنوان داوطلب و بسیجی بروم جبهه شاید در همهمه ی توپ و تانک و خمپاره و خون و آتش تکلیفم با خودم و خدای خودم روشن شود. آخر من با دلار 1800 تومنی امریکا که سهل است تا همین بیروت هم خودم را نمی توانم بکشم. خلاصه که یک حماقتی کردیم و برای ارشد نرفتیم خارج از ایران، الان این شده وضعیتمان. خلاصه آقا جنگ شود، دیگه یا رومی رومی، یا که نه ، زنگی زنگی... یا این وری یا آن وری...آن طور حداقل دلمان خوش است جنگ است دیگر... کاری اش نمی شود کرد... الان چی... من که ماندن در ایران و توی این شرایط زندگی کردن برایم از جنگ هم سخت تر شده است... یک خیری، انسان فهمیده ای، آقایی کند بیاید هزینه رفتن من را از این جا بدهم، قول می دهم دو برابرش را پسش می دهم... کار می کنم، جون می کنم، خلاصه یک گهی می خورم دیگه، پسش می دهم.

خیلی زور دارد. گریه دارد. این همه درس بخوانی. هدفت این باشد که از این جا بروی. حالا به هر قیمتی... همه چیز به نظر بد نمی رسد. فکر می کنی درست که سال دیگر تمام می شود. خلاصه خوش و خرم که یک روز بیدار می شود می بینی دلار شده 1800 تومان... جبر زمانه است دیگر... قدیم فکر می کردم درسم که تمام شد برای پی اچ دی می روم امریکا... خانوم شین را هم یک طوری می برم...یک کمی ما می گذاریم یک کمی آنها خلاصه خدا بزرگ است...متاسفانه هر چه دلار بزرگتر شد خدا کوچک تر به نظر می رسد...انگار خدا زورش را از دست داده...اگر قبلا یک یاری کوچک کارمان را راه می انداخت الان دیگر باید معجزه کند...تنها ارزش تومن نیست که در برابر دلار کم شده، به تبعش ارزش قدرت خدا هم در برابر دلار کم می شود... الان شین که سهل است... میم اول اسم خودم را هم نمی توانم بفرستم ... الان دلار این قیمت هاس... از تحریم ها زمان بیشتری بگذرد خدا به دادمان برسد.


این اوبامای مادر به خطا آمده انگشتش را کرده توی کون ما چی را ثابت کند؟؟؟ خواستی از کی زهر چشم بگیری؟ الان فکر می کند به کی دارد فشار می آورد؟ خودش که دیده همین ها دستشان را تا آرنج تو کردند... آب از آب تکان نخورد... حالا تو ملت را انگشت می کنی مثلا خیلی مردی؟ خیلی زورویی؟ مردعنکبوتی؟ بتمن؟ فکر کردی ما نمی فهمیم تو دشمنی ات با حکومت نیست، با کشور است؟ الکی حقوق بشر حقوق بشر راه انداخته ای که چی بزنم دهنت را سرویس کنم... دلار گران شود کمر مردم را می شکند، یعنی تو این را نمی دانی؟فکر کردی مردم قیام می کنند؟ حکومت را عوض می کنند؟؟؟ 

خلاصه که اصلا تفنگ من کجاست اسدالله؟؟ یکی این تفنگ من را بیاورد بروم شاهزاده ی اسراییلی، شاهزاده ی امریکایی ، جایی را ترور کنم جنگ جهانی سوم رسما شروع شود... به خدا آدم یاد فیلم "یورو تیریپ" می افتد... رسیده بودند به یکی از کشور های بلوک شرق... با یک دلار رفتند هتل و لیموزین سوار می شدند و توی گوش رییس هتل می زدند... چقدر با پوزخند و لذت این صحنه ها را نگاه کرده بودیم... الان شده حکایت خود ما...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 11:00 PM

حتما پیش نوشت و پی نوشت را بخوانید


پیش نوشت :این داستان را 6 سال پیش نوشتم و در 360 پست کردم و امشب برای خاطر "استاد جعفری" یک بار دیگر پس از 6 سال بدون هیچ گونه تغییری در این وبلاگ پست می کنم.مسلما اگر الان بعد از 6 سال می خواستم ویرایش کنم تغییرات بسیار زیادی می دادم ولی دوست داشتم "دقیقا" همان نوشته را برایتان بگذارم. امیدوارم لذت ببرید.


"در دل های یک باکره یا اگر باکره از دنیا بروم چه؟"


کسی در دنیا باکره نمی ماند چون دنیا بکارت همه را خواهد زد!


اهل فلسفه بافی و فلسفه گویی نیستم این جمله نیز از من نیست تنها نوشته ایست که در توالت دانشگاه با آن روبرو می شوم ! با خود فکر میکنم من سال هاست در این دانشکده ام و بار ها به این توالت آمده ام چرا تا حالا که آخرین ترم حضورم در دانشگاه است با آن مواجه نشده ام . من یک باکره ام و این نوشته ذهن مرا به شدت به خود درگیر میسازد.


به سرعت از توالت بیرون می آیم حتی وقت نمی کنم دست های خود را بشورم. من هر وقت توالت می روم باید چندین بار دستانم را با صابون بشویم وگرنه حس نجاست بهم دست می دهد. من دوست ندارم با حس نجاست دست بدهم. ولی این با به خاطر عجله ای که دارم مجبور می شوم. به سرعت موبایل را از جیبم در می آورم و شماره ی مهشید را میگیرم و به او میگویم میخواهم ببینمت ، گویی سر کلاس است به آرامی می گوید نیم ساعت دیگر در بوفه ی دانشگاه.


در مورد خودم بخواهم بگویم بسیار مثبت به نظر می رسم.از این پسر ها نیستم که  عینک ته استکانی بزنم و قیافه ام شبیه اسکول ها باشد . عینک ساده ی ری بن میزنم و موهایم را به سمت بالا شانه میکنم . یواشکی دایم سیگار میکشم و همیشه در کیفم اسپری دارم ( چون نمیخواهم بوی سیگارم تابلو شود ) تصویری که همه از من دارند بچه ای بسیار مثبت و دوست داشتنی است و دختران همگی مرا مانند برادر دوست داشتنی خود میدانند . اکثرا هم در مهمانی ها تا مرا می بینند بغلم می کنند و گونه هایم را می بوسند. دلش برایم تنگ می شود و دوستم دارند. بیچاره ها ! روزی را تصور میکنم که عقاید را به راحتی تشویش کنند ، حتما مرا به جرم این همه زنا با محارم بار ها و بار ها سنگسار خواهند کرد ، خواهران بیچاره ی من..


از این تصویر سازی ها دیگر خسته شده ام : دیدن فیلم های پورنو و جایگزین کردن نقش مرد با خودم و نقش زن با تک تک این دوستانی که مرا برادر خود میدانند البته این اواخر این نقش را بیشتر به مهشید واگذار میکنم.


بعضی روزها همه چیز را دختر میبینم ، گاهی حتی وقتی پیرزن 90 ساله را میبینم در نظرم او را 20 ساله تصور میکنم و به فکر دستمالی او میافتم.در تاکسی، در خیابان های شلوغ، در ورودی و خروجی های مترو، خلاصه هر جایی که فاصله ی زنی از حدی با من نزدیک تر شود این افکار شوم در وجود من شروع به قلیان می کند. گاهی حتی در خواب ها تصویر زنی را میبینم که تنها نیم تنه پایینی دارد. بسیار وحشتناک است اما کابوس نیست، به هر حال کار مرا راه می اندازد.همه مرا به سر بزیری می شناسد اما نمی دانند این سر همیشه پایین تنها پایین تنه ها را در نظر دارد. این روز ها خود ارضاییم در حد مرگ افزایش یافته ( بین خودمان بماند این اواخر حتی از توالت های دانشگاه هم نمیگذرم حتی گاهی برای سرگرمی بین کلاس بیرون میروم و در توالت به خود ارضایی مشغول می شوم ) این فکر دیوانه وار دست از سر من بر نمیدارد.اگر باکره بمیرم چه؟


به سکس فکر میکنم . دوستی دارم به نام مازیار نمیدانم چگونه فقط میدانم بسیار راحت هر دختری را که بخواهد به اصطلاح خودشان تور میکنند . برای ادامه دوستی دو شرط دارد اولی را به صراحت میگوید : کس دیگری را با دختر مورد نظرش در دانشگاه در حال شوخی و خنده نبیند ( به اصطلاح غیرت دارد ) و دومین چیز که هرگز به صراحت بیان نمیکند برای ادامه ی رابطه سکس را مطرح میکند که به اصطلاح : بده و بمان. دیروز ساناز را در ماشین او دیدم. ساناز دختری است که بسیاری از بچه های دانشگاه به او فکر میکردند و همه او را به عنوان دختری خوش تیپ می شناسند البته بیشتر او را با لقب شاسی بلند مطرح میکنند. من هیچ وقت به داشتن ماشین شاسی بلند فکر نکرده بودم ولی می بینم که دوستانم در فکر دختران شاسی بلند هستند. از ساناز می گفتم. دختری بسیار زیبا و با احساسات است. او نیز مرا مانند برادر خود میدانست. طبع شعر نیز دارد و گاهی از اشعار خود برای من میخواند. گرچه حوصله ام سر میرود اما تا انتها گوش میکنم و لبخند میزنم. اما وقت هایی که شعر هایش را برایم مسج می کند راحت تر کنار می آیم چون مجبور نیستم وانمود کنم شعرهایش رو گوش می کنم و لذت می برم اما آن چیز اصلی که از آن لذت می بردم دستی بود که روی ساعدم گذاشته و بوی خوبی بود که از بدنش استنشاق می کردم و همه این ها می توانست تا مدت ها سوژه ی من بشد.به هر حال او نیز از شر فکر های شیطانی من در امان نبود. به هر حال او در نظر من چون قدیسه ای بود که در نظر همه آمارش تکان نمی خورد


در بوفه مازیار را میبینم .دوستی مان محدود به دانشگاه می شود ولی تقریبا غیر از عینکم و ایمانم همه چیزم را یک بار از من قرض گرفته است. با آنکه دوستی مان محدود بوده من دوستش دارم. او همیشه بحث سکس که می شود مرا اسکول خطاب میکند . گرچه اینگونه خطاب آزارم میدهد به روی خودم نمی آورم. سر بسته از او در باره ی ساناز می پرسم فقط امیدوارم نگوید ترتیب او را نیز داده است. میگوید میدانستی ساناز هم شعر میگوید؟ می دانستم اما گفتم نه چطور؟ خندید و گفت بیخیال به هر حال دیروز ثابت کرد اگر شاعر موفقی نشود حتما می تواند فاحشه ای موفق شود بعد زد زیر خنده و گفت دختره پاک تعطیله. متوجه می شوم که ساناز نیز به آن پاکی که فکر میکردم نبوده.


مهشید به بوفه می آید با سر اشاره می زنم که از این جا برویم شاید اندکی می ترسم که مبادا مازیار مهشید را نیز بر بزند. مازیار آدم بی معرفتی نیست اما بنده ی خدا دست خودش نیست، مثل من که دست خودم نیست.


مهشید می پرسد کاری داشتی؟ میگویم نه ، فقط می خواستم ببینمت. یادم است اولین باری که دستان مهشید را گرفتم تا 3 روز دستانم را نشستم . این برای خیلی عجیبی بود و غیر قابل درکی بود. وقتی برای مهشید این را تعریف کردم زد زیر خنده و گفت تو واقعا اسکولی و در ادامه گفت تو واقعا اسکولی ، اسکول دوست داشتنی من. البته نمی دانم اسکول دوست داشتنی من را از ته دل گفت یا فقط این طور گفت که من ناراحت نشوم.


به هر حال دستانم را در جیبم میگذارم آرام به راه می افتم ، در این فکر هستم که چرا به مهشید نگفتم؟ با خودم حساب میکنم ، بگویم ، نگویم ، بگویم ، نگویم. به هر حال به نتیجه نمیرسم . به راهم ادامه می دهم و فکر میکنم. اگر باکره از دنیا بروم چه؟


پی نوشت : این صرفا داستان است. وقتی می گویم داستان است می فهمید یعنی چی دیگر؟؟؟ داستان!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 6 دی ماه سال 1390 ساعت 11:43 PM

من خیلی سعی کردم در زندگی عمیق باشم. تو همه ی موارد عمیق باشم. عمیق فکر کنم، عمیق رفتار کنم، همه چیز رو عمیق ببینم اما نتیجه اش چه شد؟ این که جای اینکه یک انسان عمیق بار بیایم یک انسان حجیم بار آمدم. البته نمی گم این حجیم بار آمدن نیتجه ی مستقیم خواست بر عمیق بار آمدن بوده ها ! کلا هکذا! ولی در نهایت خروجی این طوری شد. الان هم که طوری شده هر کاری می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. این قدر این جمله ی از فردا رژیم می گیرم را گفته ام که تبدیل به یک جک شده که هر بار که می گویم ناخودآگاه و خودآگاهم هر هر می زنند زیر خنده، من هم بر می گردم بهشان می گویم کوفت.زهر مار. زهر عقرب. خلاصه منی که با دیدن عکس لخت نوزادی مهیار و این که من چرا عکس لخت ندارم ،پنجم دبستان لخت و عور جلوی دوربین ایستادم که الله و بالله باید عکس لخت من را هم بگیرید که شوشولم توی عکس معلوم باشد و کلا در زندگی بویی از شرم و حیا نبرده بودم الان که زیر چشمی به شیکم ورم کرده ام نگاه می کنم عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند. البته قبلا ها که خیلی تپل تر از این حرف ها بودم خجالتی نمی کشیدم ها. مثلا سوم راهنمایی معلم هنرمان گفت "چرا تپلی تو بچه،فردا روز می ری جایی خواستگاری کسی بهت دختر نمی ده ها" که من هم بهش گفتم" چیه؟ فکر کردی می خوام دختر تو رو بگیرم؟" و خلاصه یک کشیده ی آب نکشیده خوردم. خلاصه الان نمی دانم چرا این شیکم این طوری مایه عذاب ما شده. 

امتحان ها دارد نزدیک می شود و من هرچه به امتحان ها نزدیک میشیم علاقه مندی هام به چیزهای غیر درسی بیشتر می شود و می دونم که می دونید چی دارم میگم...مطمئنم واسه همه ی شما این طوری هست. 

یک جایی خوندم که یک اندیشمندی گفته " انسان ها در روز فقط هشت ساعت خوشبختند، بقیه اش رو بیدارند"... این جمله رو با یک سری اصلاحات قبول دارم. برای بیان این اصلاحات به سراغ مثال همیشگی می رم. خانوم شین! ایشون در روز با این حساب که این آقای اندیشمند گفتند چهارده پونزده ساعت خوشبخت اند! بقیه اش رو هم که اگر فرض کنیم یک ساعت به رتق و فتق کارهای مربوط به من مشغول باشند خوش بختند. باقی ساعات هم که بیدارند و به امور خودشان مشغول اند که خودش 8 ساعتی می شود، البته تعریف از خود نباشد، با وجود داشتن دوست پسر خوب و آقایی مثل من باید دور از جانشان دیوانه باشند که احساس خوش بختی نکنند. که باور بفرمایید همیشه می گوید با بودن من احساس می کند خوشبخت ترین دختر دنیاست. به جان احمدی نجاد قسم بخواهم دروغ بگویم.البته این تیکه ای که خودش این طوری می گوید را عرض کردم ها وگرنه بقیه اش که "یه قلب پاره پاره که قسم خوردن نداره"


امروز می خواستم بروم سینما.دقت دارید که امروز سه شنبه است و بلیت سینما در این روز نصف قیمت است. یعنی دو هزار تومان. ما هم قشری هستیم که می توانید ما را سه شنبه ها در سینما پیدا کنید. این عادت را از استاد جعفری به ارث بردم که اگر جایی 6 روز هفته به یک قیمت باشد و روزی 7 ام نصف قیمت باید استفاده کرد حتی اگر می خواهد آنجا "فاحشه خانه" باشد چه برسد به سینما . ولی جد شانس آوردیم فاحشه خانه ها سه شنبه ها نصف قیمت کار نمی کنند. من که هیچ، استاد جعفری هم هیچ، هم اتاقی سابقم که البته الان بار سفر به کانادا را دارد می بیند به عنوان یکی از عاشقان سینه چاک "فیلم" های "پو.رنو"  توی دو راهی غریبی گیر می کرد کدام را انتخاب کند، "فیلم" را یا "پ.ورن" را وگرنه من که تکلیفم معلوم بود. خلاصه هر چه گشتیم پا پیدا نشد، ما هم که روی ویلچر نمی توانستیم برویم سینما این شد که نشستیم کنج خانه ماستمان را خوردیم. البته این طوری بود که ساعت 3 4 زنگ زدم به موجودی بی شعوری که هر چه حواس پنج گانه اش خوب کار می کند این بخش شعورش لنگ می زند. خلاصه به این موجود بی شعور که اسمش را نمی گویم که رسوا نشود گفتم "امیر علی پاشو برویم سینما" گفت "بهت خبر میدم" و به قول کتاب ها پس شد آنچه شد، ما منتظر خبر 5 و 6 و 7 را گذراندیم و شد ساعت 8 که اس ام اس دادم "خیر سرت می گفتی نمیام" که در جواب گفت "حس سینما نیست"... خلاصه من با صندلی ام که الان رویش نشسته ام قرار مدار گذاشته بودم زودتر فهمیده بودم که تکلیف چیست. 

هفته پیش رفتم "اسب حیوان نجیبی است" را دیدم. من که خوشم آمد. "هیچ" را هم دو روز بعدش دیدم. خلاصه که بروید و ببینید و لذت ببرید. از هر دو تا فیلم کاهانی من که خوشم آمد. البته با دیدن "هیچ" یاد بازی "مهدی هاشمی" در "آلزایمر" افتادم. البته اصلا قبول ندارم که مهدی هاشمی در آلزایمر تکرار هیچ است. شاید تنها شباهتشان همان دله گی باشد که در هر دو جا می بینیم. در آلزایمر اما گیجی در رفتار و حرکاتش به نظر من خیلی خوب یک آدم گیج را نشان می دهد. آها در مورد "اسب...." این را هم بگویم که به نظرم نقش "باران کوثری" را می توانستند بدهند "شقایق دهقان" بازی کند. خیلی بهتر می توانست.. من که اصلا همش فکر می کردم که چرا این نقش را نداند شقایق دهقان بازی کند. در اولین فرصت که کاهانی را ببینم باید این موضوع را بهش گوشزد کنم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 3 دی ماه سال 1390 ساعت 11:44 PM

آمده اند به من می گویند چرا زیاد می نویسی. فکر کردید من می نویسم شما حال کنید؟ خوشتان بیاید؟ "دخترا تو دربند بگن بخندن، بگن اینا چه با مزن؟" فکر می کنید من برای این چیز ها می نویسم. درد و غم که زیاد شود از چهره ام معلوم می شود، کار به نوشتن نمی رسد. می نویسم یک کمی کمتر شود. کم بنویسم وقت شما گرفته نشود؟ به قول کاهانی (که بروید "اسب حیوان نجیبی است" را ببینید) تنور شما گرم شود بس است دیگر؟ خانه ما از سرما یخ بزند، کون لق صاحب خانه ؟ ها؟ 


قدر خانه هایتان را بدانید. این را یک آدم بی خانه دارد می گوید. یک آدم بی خانمان. وسعمان نمی رسد، چه کار کنم؟ حساب کن بخواهم ماهی 200،300 تومن اجاره هم بدهم. هیچی دیگر، هر چه در می آورم که چه عرض کنم هر چه حضرت پدر می دهد باید پس انداز کنم قبر بخرم که اگر مردم جنازه هم مثل خودم بی خانمان نباشد. من آدم خوابگاه ماندن نیستم. این را یک کسی دارد می گوید که ششمین سال حضورش در خوابگاه را با نشان ندادن کارت ورود به نگهبان های دم در کوی دارد جشن می گیرد. یک مخلص عباس آقا دیگر برایشان کفایت می کند.اعصاب دیگر نماند. بدی خوابگاه این است که شما هیچ وقت "تو" نیستید. همیشه "بیرون"ید. خستگی تان در نمی رود. به هیچ کارم نمی رسم. حد اقل من این طوری ام.فضای این جا من را "نمی گیرد". این همه کار و درس ریخته سرم از 8 شب نشسته ام دارم سقف را نگاه می کنم. هر از چندگاهی هم صدایی می شنوم. توهم زدم که صدای موش است. آن اتاق قبلی مان اسما 3 نفر بودیم. "آرش" که عملا هرشب آنجا بود. 3 4 تا موش هم بودند که هر چه می گرفتیم شان و غرق شان می کردیم باز هم همان 3 4 تا باقی می ماندند. چند شب پیش هم خواب دیدم وقتی خواب هستم یک موش آمد رفت توی دهنم. البته مطمئن نیستم خواب بود یا نه.

پدر و مادرمان این همه سال کردند و توی این گرانی با چندغاز حقوق بازنشستگی خرج خانه و زندگی خودشان را می دهند و خرج زندگی و درس مهیار را می دهند هیچ، باید خرج خورد و خوراک و پوشاک پسر لندهور 23 ساله شان را هم بدهند تا از گرسنگی نمیرد.

بابا من آدم خوابگاه ماندن نیستم. حداقل الان دیگر نیستم. پول خوابگاه نماندن هم نداریم. همین می شود دیگر. شب به شب آمار محمد و خواهرم را باید بگیرم ببینم کدامشان قابل اقامت هستند که البته خانه ی خواهرم که همیشه قابل اقامت هست ولی ده شب دیگر همه خواب هستند. خانه خاله ام هم هست. بنده خدا هروقت می بیند گله می کند چرا پیش من نمیای. من هم خودم فامیل دوست. در اولین فرصت می روم سری بهشان می زنم. در اولین فرصت به خودم می گویم چه گهی خوردم آمدم. در اولین فرصت پشت دستم را داغ می کنم. در اولین فرصت از آنجا می زنم به چاک. همین شده کل جزوه ها و وسایل مورد نیاز را چپانده ایم توی یک کوله. مثل این هرجایی ها. خانه به دوش ها. پاپتی ها. هر وقتی یک وری هستیم. درد توی زندگی مان کم بود توی کمرمان هم پیدا شد. از بس این کوله ی لعنتی سنگین روی دوش فشار می آورد.

هی به خودم می گویم که بابا این همه آدم توی همین خوابگاه ها دارند زندگی می کنند دیگر. ککشان نمی گزد. خیلی هم خوش و خرم هستند. تو مگر تخم دوزرده می کنی که هی غر می زنی. می روی مثل بچه ی خوب توی خوابگاهت خبر مرگت همان جا می مانی، هیچ جا هم نمی رو. بعد ولی حقیقت تلخ خودش را تحمیل می کند.خب این همه آدم هم توی خوابگاه زندگی نمی کنند دیگر. نمی کنند دیگر.هی بگذریم. خلاصه باید بسازم دیگر.
 

شب ها می خوابم در آرزوی این که یک اتاق باشد ولی مستقل...مال خودم باشد. درس بخوانم. به کارهای دیگر هم برسم. تویش غذا بخورم. بخوابم. دلم خواست دوستانم را دعوت کنم. اصلا یک اتاق باشد که تویش "تو" باشد، "بیرون نباشد" . لخت وسطش دراز بکشم. آقا یک اتاق مال خودم باشد چه کیفی بدهد. اصلا مال خودم است، سمت تک تک دیوارهایش می چسم. بلند بلند وسطش آروغ می زنم. هر وقت دلم خواست جارویش می کنم. تا 4 صبح چراغش را روشن می گذارم. اصلا صبحانه ها را می گذارم 4 بعد از ظهر می خورم. شامپو فرش می گیرم هی می شورم ، دلم نخواست هم نمی شورم. من که نمی گویم خانه ام مثل خانه ی حسام توی فرمانیه باشد و یک اتاقش را هالتر بگذارم یک ورش را تخت و وسط سالن میزناهار خوری باشد که اووووووووو ، نه به خدا... 12 متری باشد، ولی "تو" باشد. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390 ساعت 00:19 AM

امام حسین امسال هم تمام شد. البته ما اعتقاداتمان را از دست ندادیم ولی خب دیگر نذری نمیاورند. هر چه می خواستند بیاورند و بدهند و بکنند،در همین دهه اول محرم آوردند و دادند و کردند. شاید بعدها که طبق قرار -قرار با خودم- من آدم مهمی شدم و چند نفر را استخدام کردند زندگی نامه من را بنویسند به این نکته اشاره کنند که امسال 5امین سال پیاپی بود که تاسوعا و عاشورا خانه ماندگار شدیم و ماستمان را خوردیم. البته کیشمیش پلو و شیرین پلو و زرشک پلو و باقالی پلو و آبگوشت و شیرکاکائو و شربتمان را هم خوردیم. خلاصه که این سنت حسنه خانه نشینی عصر تاسوعا و ظهر عاشورا 5 ساله شد. البته این مساله فکر کنم ریشه ارثی و ژنتیکی داشته باشد. ما کلا بر خلاف چهره ی شاد و شنگولمان، درونی حبه ی انگولی و بیشتر منگولی داریم.منگول به فتح م، نه به ضم م بی ادبِ بی سواد!


در مورد ژنتیک عرض می کردم. هر چه هست زیر سر خانواده ی مادری هست وگرنه خانواده پدری در خون گرمی و با حوصلگی باید ببوسی شان بگذاری شان روی طاقچه کنار قرآن.می رسیم به خانواده مادر. مادر بنده که کلا اعصاب ندارد. چند باری گشتیم کل خانه را، لای همه ی پستو ها، زیر بالش ها، این ور، آن ور گفتیم شاید جایی گذاشته دیگر پیدایش نکرده،به هر دلیلی، اعصابش خورد بوده، یادش رفته، حواس نداشته، هرچی، ولی خب گویا از همان اول چیزی به نام اعصاب در این حوالی نداشته. دایی جان هم که البته دو سه سالی می شود که متاسفانه ندیدمشان و گویا دلیل اصلی اش این است که علی رغم همه چیزهایی که شکرخدا دارد، یکی از چیز هایی که ندارد گویا همین اعصاب است. پدربزرگ بنده هم که از همان اول معلوم بود اعصاب ندارد. دیگر دنبالش نگشتیم خودمان را خسته کنیم. همان نگاه اولی که کردیم قولنجمان را شکاندیم که این یکی حتی زحمت گشتن هم نمی خواهد.این پدر بزرگ که ما "آقاجون" صدایش میکنیم باید حواست باشد پرت به پرش نگیرد. البته "آقاجون" که پر ندارد.البته خودش خبر دارد. ما هم نداریم. ماهم خودمان خبر داریم. ولی باز هم احتیاط شرط عقل است. 


"آقاجون" شغل اصلی اش بنگاه ماشین و این ها بود که خودش را گویا بازنشته کرده. یا خودش را اخراج کرده. شاید خودش خودش را بازخرید کرده. به هرحال دیگر سر کار آنجا نمی رود. البته قبلا می رفت بنگاه و ماشین نمی فروخت. الان خانه می ماند و ماشین نمی فروشد. علم پیشرفت کرده. گویا "آقاجون" فهمیده از راه دور هم می تواند همان کار را بکند. به هر حال چندسالی است یک بقالی جمع و جور راه انداخته برای خالی نبودن عریضه و حضور فعال در اجتماع که با "مادرجون" نوبتی می چرخانندش. نوبت به این صورت است که صبح ها آقاجون می رود دنبال بار و "مادرجون" مغازه است. ظهر ها "مادرجون" مغازه است. بعد از ظهر ها "آقاجون" می رود استخر و مادرجون مغازه است. شب ها هم "آقاجون" می رود پارک پیاده روی و "مادرجون" مغازه است. زمان هایی که "آقاجون" مغازه است نصف بچه های محل جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. نصفه ی دیگر هم جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. زن های محل هم می گویند چه کاری است؟ "حاج خانوم" -مادرجونم را می گویند- که همیشه مغازه هست، وقتی می رویم که حاج خانوم را ببینیم. پیرمرد ها هم با این که نه آقاجون پر دارد و نه آنها اما آنقدری به اینترنت مسلط نیستند که آمده باشند و بلاگ من و توصیه های من را خوانده باشند (اگر هم نخبه ای بین شان بوده باشد تا الان که من این نوشته را پست کنم دیگر دیر شده است) و متاسفانه پرشان به پر آقاجون گرفته است. خلاصه به قول مازندرانی ها در مغازه "دال" پر نمی زند. برعکس زمانی که "مادرجون" است مغازه غلغله است. به قول مازندرانی ها "دال" پرمی زند.


 البته من "دال" دقیقا نمی دانم به چه معنا است ولی چون می گویند پر نمی زند باید نوعی پرنده باشد. مازندران اصولا پرنده هایی با اسم های عجیب و غریب دارد. برای مثال یک پرنده ای است که گویا فقط در نواحی رودخانه ی بابلسر یافت می شود به نام "نفتِ کِنگ". نفت که همان نفت است اما "کِنگ" گلاب به روتون روم به دیوار همانی است که وقتی روی من به دیوار است روی "آن" به شما است. واضح تر بگویم همان جایی تان است که در این روزها به خاطر الافی بیش از حد در کوچه و خیابان به بهانه ی عزاداری و ابتلا به سرماخوردگی سوزن تویش فرو می کنند. خلاصه چون این پرنده باسنش را زیر آب نمی برد می گویند که "کِنگ"اش در اصطلاح نفتی است که زیر آب نمی رود.مثل نفت که می آید روی آب. البته اسامی عجیب پرنده ها به اینجا محدود نمی شود باید در موردش داستانی جدا بنویسم.


در مورد آقاجون عرض می کردم. یک بار یک مشتری که دیده بود مغازه بسته است زنگ خانه را زده بود. آقاجون از روی مبل جلوی تلویزیون یک تکانی به خودش داد و شبکه را عوض کرد. طرف دوباره زنگ زد. آقاجون یک چیز زیر لب گفت که به نظر من خوار و مادر تویش داشت که البته بقیه تکذیب می کنند. آقاجون از جایش بلند شد و دمپایی هایش را پوشید و لخ لخ کنان به سمت مغازه رفت. در مغازه را باز کرد. مشتری گفت یک بسته سیگار یک روغن 4 کیلویی و یک شانه تخم مرغ می خواهد. آقاجون گفت وقتی در مغازه بسته است یعنی مغازه تعطیل است و با انگشت به تابلوی تعطیل است اشاره کرد جوری که مشتری بفهمد نوک انگشتش دارد به وضوح روی تعطیل است تاکید می کند. مشتری عذرخواهی کرد و البته قول داد که دیگر تکرار نخواهد شد. آقاجون هم در کمال شگفتی مشتری در مغازه را بست و برگشت و البته واضح است که از یک فروش حداقل 10 15 تومنی گذشت. آقاجون به اصول پایبند است.


حکایت آقاجون حکایت آن پیرمردی است که در قطار با یک جوان همسفر شده بود. جوان پرسید ساعت چند است. پیرمرد جواب نداد. جوان گفت چرا جواب نمی دهید؟ پیرمرد گفت الان من جوابت را دهم حتما بعدش می پرسی اهل کجایی و من می گویم و تو می گویی که تا الان اسمش را نشنیده ای و من به رسم ادب مجبور می شوم دعوتت کنم به شهرمان و تو میایی در خانه ام روی سرم خراب می شود و بعدش هم حتما عاشق دخترم خواهی شد و حتما پاپی ازدواج و خواستگاری هم می شود. آن هم چه جوانی؟؟؟ جوانی که از دار دنیا یک ساعت هم حتی ندارد. همان جواب تو را ندهم بهتر است.


خلاصه کلینت ایستوود "گرن تورینو" از روی یک سری افراد شخصیت برداری که کرده که حتما آقاجون من را هم مد نظر قرار داده. البته مثل همان فیلمه پیرمرد قلب صاف و ساده ای دارد. خدا حفظش کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ساعت 10:58 PM

نه ساله بودم که ، بگذارید کمی فکر کنم، بعله نه ساله بودم که اولین شیطنت های پسرانه ام شروع شد. البته قبل از آن هم هر کس از من می پرسید دوست داری در آینده چه کاره شوی جواب می دادم که دوست دارم دکتر زنان و زایمان شوم. دکتر زنان از اسمش مشخص بود که با زنان سر و کار دارد و البته این اسم به این معنا بود می توان لخت زن ها را دید، دمرشان کرد و به شان آمپول زد.البته اولین شیطنت های رسمی پسرانه ی من چیزی فراتر از این بود که بخواهم تا رسیدن به بزرگسالی و دیدن و دمر کردن و آمپول زدن صبر کنم.


من در نه سالگی برای اولین بار دوست دختر داشتن را تجربه می کردم. اولش دوستی ساده ای بود که رفته رفته شکل گرفت و به هم علاقه مند شدیم و نهایتا، کلیک، دوست شدیم. اسمش شکیبا بود. تقریبا هم سن و سال بودیم. موهایش سیاه بود و روی هم رفته قیافه بدی نداشت.کل روز را با هم می گذارندیم. یا من خانه شان بودم و یا او پیش ما بود. اولین بار همون موقع ها بود که فهمیدم مادرم دل خوشی از دوست دختر داشتن من ندارد.در خانه شان به گرمی از من استقبال می کرد اما در خانه ی ما من بچه ی آخر بودم و مادرم دیگر حوصله ی مهمان بازی های من را نداشت.هر وقت حرفش را می زدم پدرم گل از گلش می شکفت و دوست داشت به دقت مو به مو همه چیز را برایش تعریف کنم. من و پدرم که این حرف ها نداشتیم.مادرم مثل همیشه بنای مخالفت گذاشت. جوری نگاه می کرد که یعنی دوست دارد من خفه شوم و من خفه می شدم.


مادرم به عنوان کسی که با فاجعه ای بزرگ رو به رو شده باشد مراحل روبه رو شدن با فاجعه را می گذراند. مرحله ی اول مواجه با فاجعه "شوک" است ! مرحله دوم "انکار" است ! و مرحله ی سوم "سوگ" است. البته مادرم مرحله ی شوک را نادیده گرفت و مستقیم سراغ مرحله انکار رفت.


مادرم اصرار داشت که شکیبا را انکرار کند و وجود او را ندیده بگیرد. پدرم هم خب طبیعتا زنش را که ول نمی کرد طرف بچه ی 9 ساله اش را بگیرد پس او هم در عین حال که شکیبا را انکرار می کرد اما یواشکی به من می گفت که مادرم گویا از اینکه پسرش با دختری دوست شده دچاره شوک روانی شده و حالش خوب نیست پس باید بهش کمک کنیم و جلویش اسمی از شکیبا نبریم. من مادرم را خیلی دوست دارم. آن زمانها هم خیلی دوست داشتم. به شکیبا هم گفتم دیگر به خانه مان نیاید تا مادرم را کمی درمان کنیم. شکیبا کمی دلخور شده بود ولی به خاطر من پذیرفت.


 آن زمان ها اولین بارهای تجربه انتظار خانه خالی کشیدن را می گذراندم. رابطه من و شکیبا تا مدت ها حفظ شد. در زندگی هیچ وقت به مردها اعتماد نکنید. تجربه دارم که می گویم. بعد از یک سال در عین ناباوری  پدرم هم شکیبا را انکار میکرد. اولش فکر کردم شوخی می کند. پدرم مرد شوخی نبود اما خب هر انسانی قابلیت شوخی کردن را دارد حتی اگر پدر من باشد. کشیدمش توی اتاق. مادرم اگر چیزی می شنید ممکن بود دوباره حالش بد شود. من نمی خواستم حال مادرم بد شود. آرام در گوش پدرم گفتم مادر که حالش خوب شده، چرا جلویش حرف شکیبا را می زنی.می خواهی حالش را بدکنی؟ تو که شکیبا را دیده ای. مادرم هم شکیبا را دیده بود اما پدرم با او حرف هم زده بود. گرچه در جواب حرف های شکیبا خیلی بی ربط جواب می داد اما کلا مهربان بود و شکیبا هم از پدرم خوشش آمده بود.پدرم عصبانی شد. با دست کوبید روی میز و گفت دیگر تمامش کنم. من مات و مبهوت داد کشیدن پدرم را فقط نگاه می کرد.پدرم یک دور توی اتاق زد.فهمید که اشتباه کرده و نباید شکیبا را انکار می کرد. زد زیر گریه و بغلم کرد. من هم بغلش کردم. گفتم که نیازی به این کارها نیست. به هر حال او هم مادرم را دوست داشت و نمی خواست قبول کند مادرم در حال پیر شدن است و چشمانش دیگر نمی بیند. پدر و مادر ها باید همدیگر را دوست داشته باشند. پدرم هم از این قاعده مستثنی نبود.


خانوم خوش برخود بود و البته خیلی خوش بو. وقتی فهمیدم که او نقاش است اما همه دکتر صدایش می زدند تعجب کردم. می گفت که نقاش است اما بقیه فکر می کنند که دکتر است و این که نگاه عجیب و غریب دیگران چقدر آزارش می دهد. من بهش گفتم نگاه عجیب و غریب دیگران آزارم نمی دهد. من پوست کلفت هستم.دفعات بعد که پیشش رفتم شکیبا را هم بردم. خانوم می گفت که با مادر شکیبا دوست است. دفعه بعد مادر شکیبا هم آمد. اولش خانوم را نمی شناخت اما بعد از چند نشانی یادش آمد. گویا دوستان صمیمی دوران مدرسه بودند که به واسطه من همدیگر را یافتند.


چند روزی بود که خبری از شکیبا نبود. از پدرم خواستم من را پیش خانوم ببرد. خبر شکیبا را که گرفتم خانوم گفت پدر شکیبا منتقل شده است تهران. آنها هم مجبور شده اند برای زندگی بروند آنجا. من خیلی ناراحت شدم. این اولین باری بود که یک دختر من را می پیچاند.


مادرم دست خانوم را بوسید. خانوم سریع واکنش نشان داد که این چه کاری است. مادرم نقاشی خیلی دوست داشت ولی نمی دانست نباید دست نقاش ها را بوسید.مادرم نمی داند نقاش ها روی دستشان خیلی حساس اند و این کار ها باعث نخواهد شد خانوم بهش نقاشی یاد دهد. البته من نقاشی های خانوم را دیدم. من اگر جایش بودم ترجیح می دادم که دکتر باشم تا این که همه من را یک نقاش ناشی دیوانه بدانند. خانوم صورت من را بوسید. من جای بوسش را با دست پاک کردم . فقط فامیل هایم می توانستند صورت من را بوس کنند.


اول دبیرستان دومین تجربه ی پیچیده شدن توسط یک دختر را تجربه کردم. روی تختم دمر دراز می کشیدم و به پهنای صورتم گریه می کردم.همان روز بود که شکیبا بعد از سال ها بهم زنگ زد و سعی کرد دل داری ام دهد. بهش گفتم برود و درش را بگذارد. او هم رفت و درش را گذاشت. البته هر از چندگاهی درش را ور می داشت و خبری از من می گرفت. البته الان بهش گفتم خانوم شین ممکن است خوشش نیاید او  با من در تماس باشد. دخترند دیگر. سر یک سری موضوعاتی حساس هستند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1390 ساعت 00:19 AM

مادر من می گوید من همه ی شما را بهتر از خودتان می شناسم. ما پوزخند می زنیم. به مادرم می گوییم تو یک درصد هم ما را نمی شناسی. مادرم پوزخند می زند.برای نمونه عرض می کنم. من هیچ وقت با مادرم در مورد صدها مورد دختری که قصد داشتم باهاشان دوست شوم صحبت نکرده ام. مطمئنا در باره دخترهایی که باهاشان دوست بوده ام هم صحبت نکرده ام. رویم نشده، خجالت کشیده ام یا هر چی نمی دانم ولی صحبتی در این باره نشده.این طور بچه ی خجالتی هستم من. این قدر آن زمان ها که باید در موردش صحبت می کردیم صحبت نکردیم که الان دیگر صحبت کردن در موردش خیلی لوث خواهد بود. مادرم تا مدت ها فکر می کرد من پسربچه ی خجالتی کمرویی هستم که الهی قربانش برود. مادرم فکر می کرد یک "دست خر" هم در زندگی من نباشد چه برسد به "دست دختر". الان البته می داند که دوست دختر دارم. یعنی فکر می کنم می داند. 


دبیرستان که بودیم خیلی می ترسید ما دوست دختر داشته باشیم. البته در وهله ی اول می ترسید سیگاری شویم. بعد هم اینکه ول شویم. بعد از آن می ترسید عاشق شویم و بگوییم یا این دختره یا هیچکس. مادرها اصولا خیلی می ترسند. البته الان که به زندگی هایمان نگاه می کنم می بینم حق هم داشتند.در نظر مادرم دوست دختر تعریف مشخصی دارد. دختری بین 15 تا 18 19 سال که شیطان است و دبیرستان و کلاس را می پیچاند و به جایش می رود کافی شاپ و این ور و آن ور و با پسرها هر هر و کر کر راه می اندازد. هر وقت هم دخترپسر کم سن و سالی را می بیند که یواشکی تو خیابان های پشت پارک نزدیک خانه مان قرار گذاشته اند خنده اش می گیرد. شاید هم دلش می سوزد.


.مادرم دیده که من شبها با تلفن صحبت می کنم. روزهایی که بیرون می روم و می گویم من ناهار نمیایم، کادو هایی که خریده ام، کادوهایی که گرفته ام...حتی روزهایی که خسته از رشوه دادن به مامور های زحمتکش و البته مهربان گشت ارشاد وقیحانه می گویم امروز دوستم می خواهد بیاید خانه مان و تو برو خانه مادرجون و البته مادرم می رود. همه را دیده است... در تمام این ده سال ماجراهای دوست دختر دوست پسری ما را دیده و البته چیزی نپرسیده...  ولی چیزی نمی پرسد. طبیعتا من هم چیزی نمی گویم.


مادر من به دوست دختر می گوید دوستِ دختر. به دوست پسر هم طبیعتا می گوید دوستِ پسر. مادر من اسم دوستِ پسر یا دوستِ دختر را طوری ادا می کند که تو یاد فارسی وان می افتی و رابطه هایی که در سریال هاشان نشان داده اند و البته حق می دهی که چرا این قدر در این مورد بدبین است . اصراری که من در توضیح این نکته که مادر جان دوست دختر بگو دیگر، دوستِ دختر دیگر چی است؟ و اصراری که مادرم در ادای این عبارت به صورت دوستِ دختر دارد به من نقش ژنتیک را نشان می دهد. مادرم در مورد خانوم شین هم چیزی نمی داند. خیلی دوست داشتم که می دانست. عکس دو نفره مان را می زدیم به دیوار اتاقمان. البته مشکل اصلی خانوم شین بود آن موقع. مگر می گذارد عکس بگیریم. هی غر می زند که من بد عکسم و عکسم بد می شود و این حرف ها. بار ها البته من تاکید کردم که به خدا عکست اصلا بد نمی شود. خیلی هم خوب می شود. ولی باز که عکس را می بیند می گوید اااا دیدی چقدر بد شد؟؟؟ می گویم به خدا خودت همین شکلی هستی و البته خوب هستی عزیزم و این عزیزم را این قدر می کشم تا مطمئن شوم لج خانوم شین در آمده و خانوم شین می گوید بزنمت!


خاله ام به مادرم می گوید یک کاسه آش واسه دوست دختر مهیار هم بده. مادرم می گوید وا؟ مگر مهیار دوست دختر دارد؟؟؟ می گویم نه پس، من دوست دختر دارم . این همه دختر که بودند پس چه بودند؟؟؟ می گوید آها... آن ها که دوست هایش بودند، دوست دخترش نبودند. باید جمله ای که در مورد تعریف دوست دختر از نگاه مادرم گفتم را اصلاح کنم. از نظر مادرم دوست دختر، موجودی است که چهار تا دست دارد و دو تا سر و اصولا اگر این نباشد اگر تو را با دختری در رخت خواب هم ببیند میگوید این که دوست دخترش نیست، دوستش است، اگر دوست دخترش بود پس چهار تا دست و دو تا سرش کو؟





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>