X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:16 ب.ظ

1.

بعد از مدت ها دست ما روی کیبورد لغزید و تصمیم گرفتم دوباره بنویسم البته همچین تصمیمی هم نبود ... چهار تا دری وری نوشتن نه تصمیم کبری می خواد نه همت نه چیز دیگه ای ... تند تند و پشت سر هم می نویسم و شماره 1 2 3 4 5 ... هم می زنم که بخش ها از هم جدا شه و خسته نشید البته از اونجایی که این جا رو معمولا یه سری مخاطب خاص می خونند مطلب طولانی هم شه می خونند ، شاید هم نخونند ولی وااااای چقد فک می زنم


2. 

چون نشد در مورد نتیجه کنکور و اینا بنویسم رتبم شد 9 ، بعله ، شدم 9 ، بین سیستم شریف و الک قدرت تهران کلی مجادله ی فکری داشتم که در نهایت برخلاف انتظار و خواست دوستان نتیجه این شد که خونه ی 5 ساله که همون دانشگاه تهران باشه رو به قصد دانشگاه شریف ترک نکنم و همون جایی که هستم در جوار استادانی بمونم که همه به اصطلاح آشنا هستند و کلی تشویق می کردند که "امینی ، بمان" و الان وقتی سراغشون می ری قدر پشگل گوسفندان چوپان راستگو ، محمد نبی ، ارزش قایل نیستند برایت و خلاصه ما که راضی هستیم همچنان از انتخاب خودمون . رتبه 9 مون رو هم گذاشتیم لب کوزه تا نیازمندان ازش آب بنوشند و البته پارسه هم دبه درآورد و هزینه ثبت نام رتبه های تک رقمی رو تا الان که خدمت شما در حال نوشتن این سطور هستم نداده است و کلا دبه ی دبه ی دبه درآورد.


3.

مهیار هم برای ادامه تحصیل رفت مالزی. مالزی اسم یک کشور است که در ایران نیست یعنی درست است که می گویند ویزا نیاز ندار ولی گویا نیاز دارد و پول رفت و برگشت هم به تنهایی نزدیک یک میلیون می شود. ما هم که از این پول ها نداریم. تمام. کونمان پاره. داداشمان، برادرمان، عزیز دلمان، بزرگترمان، پشت گرمی مان، کس و کارمان و هر آنچه دیگر که فکر کنید رو همین طوری مفت و مسلم دادیم رفت جایی که رفت و آمدش یک میلیون می شود و یعنی هر بار که می رویم بابل کونمان پاره می شود. هر بار که می رویم منزل کونمان پاره می شود. هر بار که می رویم فیس بوک کونمان پاره می شود. هر بار که در شهر دور می زنیم کونمان پاره می شود . هر بار که زنگ می زنیم مالزی کونمان پاره می شود . هربار که زنگ می زنیم به بابا و مامان کونمان پاره می شود. کون من که الان پاره ی پاره است. تقدیر است دیگر. برادر موفق شود، کون ما پاره شود هم موردی نیست. خلاصه که کون و دل پاره شده و چاره ای هم نیست... 


4.


یکی از دوستان به صندوق پستی وبلاگ نامه زده که آقا جان تو اگر اسمت مهراز است و پسر هم هستی بیا یک مردانگی کن و یک آمار بده ما اسم پسرمان را می خواهیم بگذاریم مهراز ولی این ثبت احوال نمی گذارد که البته بنده در ایمیلی تایید کردم که پسر هستم و از همین جا اعلام می کنم که "مهراز" اسم پسر است و حاضرم برای همکاری شناسنامه، کارت ملی، پاسپورت که البته در همگی ذکر شده پسر را برای ایشان میل کنم و البته برای محکم کاری عکس خود را به همراه شومبول محترم ضمیمه کنم تا ابهامی بر جای نماند البته خواهش می کنم از این عکس استفاده تبلیغاتی صورت نگیرد و بعد از استفاده اگر عکس را دیلیت نمی فرمایند حداقل بالا تنه و پایین تنه رو جوری کپی کنند که ما فردا روز رویمان شود در روی زن و بچه مان نگاه کنیم 


5.

من هم دوباره در کوی ساکن شدم. کوی دانشگاه تهران و الان ششمین سال حضور در این مکان مقدس رو می گذرونم. البته ساختمونی که توش ساکن هستم مال خیلی سال پیش است، حدودا آن زمان ها که بابای نازنین بنده هنوز به دنیا نیامده بود و خلاصه پیری از سر و رویش می بارد. گویا دوره ای هم اردوگاه سربازان امریکایی در تهران بوده است. خلاصه کوی دیگر اون طراوت سابق رو برای من ندارد. نه از دوستان نشانی مانده و نه از هیجان اول مهر. صرفا گفتم بدونید نویسنده این سطور کجا ساکن است.


6.

می تونید توییت های من رو از : www.twitter.com/mahraz_amini   دنبال کنید... نیازی نیست که عضو توییتر باشید... صرفا کافیه همین آدرس رو وارد کنید و فیس بوک بنده هم www.facebook.com/mahraz 

این ها رو از توی آکادمی موسیقی گوگوش یاد گرفتم ها...خیلی باحاله

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo