X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:17 ق.ظ

کارد دسته زنجانی را هم تا ته تویم فرو کنی قطره ای نخواهد آمد این قدر عصبانی ام. آدم ها دلایل گوناگونی برای عصبانیت دارند. من هم الان عصبانی ام.


"شما حتما داستان آن پسر بچه ای که گاوش را به چند دانه ی لوبیا فروخت شنیده اید... بی سواد نیستید که...حتما شنیده اید...آن پسر بچه من بودم ... بعدش هم خالی بستم و افسانه بافتم که چنین و چنان و غول یک چشم و ساز و چنگ و سکه... داستان پینوکیو که سکه هایش را چال کرد تا درخت سکه در آورد و خر شد را هم شنیدید؟؟؟ آن خر هم به گمانم من بودم... بعدا پدر ژپتو آدمم کرد و فرستادتم به میان شما"


قدیم تر ها یک زمینی داشتیم در بابل. پدرم می خواست زمین را بفروشد و مادرم مخالف بود. ما هم بچه تر از آنی بودیم که بخوایم نظر بدهیم. پدرم هم عصبانی تر از آنی بود که بشود نظری بدهیم. خلاصه شبی که پدرم آمد خانه و گفت زمین را فروخته و به چه شرایطی و به چه قیمتی را یادم نمی رود. مادرم از شدت ناراحتی کم مانده بود سکته کند. گفتیم برو فسخ کن، معلوم شد قراردادی بسته نشده که بخواهد فسخ کند ولی چون زبانی با پدرم قرار و مدار را گذاشته بودند پدرم حاضر نبود زیر حرفش بزند. مادرم می گفت مردم قرارداد می بنند و فردا زیرش می زنند، تو که هنوز کاری نکردی. زمین را فروختیم. مادرم شام برایمان پیتزا خرید. پیتزا غذای جشن و خوشحالی مان محسوب می شد. سالی دو سه بار شاید پیتزا می خوردیم، دروغ چرا، شاید هم نه.من پیتزای مادرم را هم خوردم.


پدرم اسطوره قرار داد های اشتباه بستن بود...این آخری اما گل معامله به حساب می آمد.

از همان روز ترس افتاد به جانم که چه شد پدرم این قدر راحت در معامله ضرر کرد. نکند به خاطر سادگی اش باشد. نکند این سادگی و خامی در خانواده ما ارثی باشد و سر ما هم کلاه برود. از همان روز سعی می کردم معامله را سبک سنگین کنم که یک وقت ضرر نکنم.


مهیار یک کاپشن 60 تومنی را 70 تومن خرید. هم من فهمیدم هم خودش. به همین سادگی ده هزار تومن ضرر کرده بودیم.بهش گفتم ضرر کردیم. گفت به تخمم. من این قدر تخم نداشتم که ده تومن را بهش حواله کنم. کم کم داشتم آن ارث ناخواسته خانوادگی را در وجودمان حس می کردم...هرچه بیشتر حس می کردم ..بیشتر حواسم را جمع می کردم... آدم باید حواسش جمع باشد... کاسب جماعت کارشان این است ، تو خودت باید حواس خودت را جمع کنی.


تابستان یکی از دوستام کتاب ریاضی "آپوستل" را آورد. گفت حل تمرینش را بنویسیم صفحه ای 4 تومن می دهند. خودش هم مشغول نوشتن است. وسط کار به من پیشنهاد داد که سفره ای که پهن است، من هم گوشه اش بنشینم... دو فصل را خودم گرفتم. کتاب 12 13 فصل بود. برای کار ضرب الاجل تعیین کرده بودند. من هم دوست خوبی هستم. دیدم دوستانم هم هستند، کمک می کنند هم کار زودتر تمام می شود هم این که آنها هم چیزی کاسبی می کنند... 150 صفحه من نوشتم، 4 5 تا از دوستانم هم همین حدود ها نوشتند. بالای 3 تومن پول است اما صاحب کار دبه در آورده... چرا چون اصلا کار را ما از صاحب کار نگرفته ایم. دوستم از یکی دیگر کار را گرفته بود، بدون قرار داد ، بدون پیش پرداخت ، بدون هیچی... کار را هم دوستم به من داده بود و من به دوستانم... دوستان من دیگر آن اولی را نمی شناختند... من را میشناختند... منم فکر کرده بودم دوستم صد در صد مطمئن است که این طوری نشسته پایش به ما هم پیشنهاد می دهد... هیچی دیگر... هچی


رفتم با ناشر صحبت کردم... ناشر گویا نشان خانوادگی ما را روی پیشانی ام دیده ... " یکی دیگر از خانواده کس خل ها آمده ... کونش را بگذارید" یا اینکه " من یک کسخلم شما هم لطفا درم را بگذارید" ... آیا واقعا این طوری است؟؟؟؟ الان من ماندم و خجالت پیش دوستانی که به اعتبار من کار را تمام کرده اند... فکر کنم همین طور خبری از پول نشود باید از جیب بگذارم پول دوستانم را بدهم... خلاصه کارد بزنیدم خون بی خون


مهیار هم چند روز پیش ماشین خرید...امیدوارم این نوشته و مهر "سادگی" ما رو پیشانیمان به زبان فارسی بوده باشد، خارجی ها هم فارسی بلد نبوده باشند! همین!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo