X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:19 ق.ظ

امام حسین امسال هم تمام شد. البته ما اعتقاداتمان را از دست ندادیم ولی خب دیگر نذری نمیاورند. هر چه می خواستند بیاورند و بدهند و بکنند،در همین دهه اول محرم آوردند و دادند و کردند. شاید بعدها که طبق قرار -قرار با خودم- من آدم مهمی شدم و چند نفر را استخدام کردند زندگی نامه من را بنویسند به این نکته اشاره کنند که امسال 5امین سال پیاپی بود که تاسوعا و عاشورا خانه ماندگار شدیم و ماستمان را خوردیم. البته کیشمیش پلو و شیرین پلو و زرشک پلو و باقالی پلو و آبگوشت و شیرکاکائو و شربتمان را هم خوردیم. خلاصه که این سنت حسنه خانه نشینی عصر تاسوعا و ظهر عاشورا 5 ساله شد. البته این مساله فکر کنم ریشه ارثی و ژنتیکی داشته باشد. ما کلا بر خلاف چهره ی شاد و شنگولمان، درونی حبه ی انگولی و بیشتر منگولی داریم.منگول به فتح م، نه به ضم م بی ادبِ بی سواد!


در مورد ژنتیک عرض می کردم. هر چه هست زیر سر خانواده ی مادری هست وگرنه خانواده پدری در خون گرمی و با حوصلگی باید ببوسی شان بگذاری شان روی طاقچه کنار قرآن.می رسیم به خانواده مادر. مادر بنده که کلا اعصاب ندارد. چند باری گشتیم کل خانه را، لای همه ی پستو ها، زیر بالش ها، این ور، آن ور گفتیم شاید جایی گذاشته دیگر پیدایش نکرده،به هر دلیلی، اعصابش خورد بوده، یادش رفته، حواس نداشته، هرچی، ولی خب گویا از همان اول چیزی به نام اعصاب در این حوالی نداشته. دایی جان هم که البته دو سه سالی می شود که متاسفانه ندیدمشان و گویا دلیل اصلی اش این است که علی رغم همه چیزهایی که شکرخدا دارد، یکی از چیز هایی که ندارد گویا همین اعصاب است. پدربزرگ بنده هم که از همان اول معلوم بود اعصاب ندارد. دیگر دنبالش نگشتیم خودمان را خسته کنیم. همان نگاه اولی که کردیم قولنجمان را شکاندیم که این یکی حتی زحمت گشتن هم نمی خواهد.این پدر بزرگ که ما "آقاجون" صدایش میکنیم باید حواست باشد پرت به پرش نگیرد. البته "آقاجون" که پر ندارد.البته خودش خبر دارد. ما هم نداریم. ماهم خودمان خبر داریم. ولی باز هم احتیاط شرط عقل است. 


"آقاجون" شغل اصلی اش بنگاه ماشین و این ها بود که خودش را گویا بازنشته کرده. یا خودش را اخراج کرده. شاید خودش خودش را بازخرید کرده. به هرحال دیگر سر کار آنجا نمی رود. البته قبلا می رفت بنگاه و ماشین نمی فروخت. الان خانه می ماند و ماشین نمی فروشد. علم پیشرفت کرده. گویا "آقاجون" فهمیده از راه دور هم می تواند همان کار را بکند. به هر حال چندسالی است یک بقالی جمع و جور راه انداخته برای خالی نبودن عریضه و حضور فعال در اجتماع که با "مادرجون" نوبتی می چرخانندش. نوبت به این صورت است که صبح ها آقاجون می رود دنبال بار و "مادرجون" مغازه است. ظهر ها "مادرجون" مغازه است. بعد از ظهر ها "آقاجون" می رود استخر و مادرجون مغازه است. شب ها هم "آقاجون" می رود پارک پیاده روی و "مادرجون" مغازه است. زمان هایی که "آقاجون" مغازه است نصف بچه های محل جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. نصفه ی دیگر هم جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. زن های محل هم می گویند چه کاری است؟ "حاج خانوم" -مادرجونم را می گویند- که همیشه مغازه هست، وقتی می رویم که حاج خانوم را ببینیم. پیرمرد ها هم با این که نه آقاجون پر دارد و نه آنها اما آنقدری به اینترنت مسلط نیستند که آمده باشند و بلاگ من و توصیه های من را خوانده باشند (اگر هم نخبه ای بین شان بوده باشد تا الان که من این نوشته را پست کنم دیگر دیر شده است) و متاسفانه پرشان به پر آقاجون گرفته است. خلاصه به قول مازندرانی ها در مغازه "دال" پر نمی زند. برعکس زمانی که "مادرجون" است مغازه غلغله است. به قول مازندرانی ها "دال" پرمی زند.


 البته من "دال" دقیقا نمی دانم به چه معنا است ولی چون می گویند پر نمی زند باید نوعی پرنده باشد. مازندران اصولا پرنده هایی با اسم های عجیب و غریب دارد. برای مثال یک پرنده ای است که گویا فقط در نواحی رودخانه ی بابلسر یافت می شود به نام "نفتِ کِنگ". نفت که همان نفت است اما "کِنگ" گلاب به روتون روم به دیوار همانی است که وقتی روی من به دیوار است روی "آن" به شما است. واضح تر بگویم همان جایی تان است که در این روزها به خاطر الافی بیش از حد در کوچه و خیابان به بهانه ی عزاداری و ابتلا به سرماخوردگی سوزن تویش فرو می کنند. خلاصه چون این پرنده باسنش را زیر آب نمی برد می گویند که "کِنگ"اش در اصطلاح نفتی است که زیر آب نمی رود.مثل نفت که می آید روی آب. البته اسامی عجیب پرنده ها به اینجا محدود نمی شود باید در موردش داستانی جدا بنویسم.


در مورد آقاجون عرض می کردم. یک بار یک مشتری که دیده بود مغازه بسته است زنگ خانه را زده بود. آقاجون از روی مبل جلوی تلویزیون یک تکانی به خودش داد و شبکه را عوض کرد. طرف دوباره زنگ زد. آقاجون یک چیز زیر لب گفت که به نظر من خوار و مادر تویش داشت که البته بقیه تکذیب می کنند. آقاجون از جایش بلند شد و دمپایی هایش را پوشید و لخ لخ کنان به سمت مغازه رفت. در مغازه را باز کرد. مشتری گفت یک بسته سیگار یک روغن 4 کیلویی و یک شانه تخم مرغ می خواهد. آقاجون گفت وقتی در مغازه بسته است یعنی مغازه تعطیل است و با انگشت به تابلوی تعطیل است اشاره کرد جوری که مشتری بفهمد نوک انگشتش دارد به وضوح روی تعطیل است تاکید می کند. مشتری عذرخواهی کرد و البته قول داد که دیگر تکرار نخواهد شد. آقاجون هم در کمال شگفتی مشتری در مغازه را بست و برگشت و البته واضح است که از یک فروش حداقل 10 15 تومنی گذشت. آقاجون به اصول پایبند است.


حکایت آقاجون حکایت آن پیرمردی است که در قطار با یک جوان همسفر شده بود. جوان پرسید ساعت چند است. پیرمرد جواب نداد. جوان گفت چرا جواب نمی دهید؟ پیرمرد گفت الان من جوابت را دهم حتما بعدش می پرسی اهل کجایی و من می گویم و تو می گویی که تا الان اسمش را نشنیده ای و من به رسم ادب مجبور می شوم دعوتت کنم به شهرمان و تو میایی در خانه ام روی سرم خراب می شود و بعدش هم حتما عاشق دخترم خواهی شد و حتما پاپی ازدواج و خواستگاری هم می شود. آن هم چه جوانی؟؟؟ جوانی که از دار دنیا یک ساعت هم حتی ندارد. همان جواب تو را ندهم بهتر است.


خلاصه کلینت ایستوود "گرن تورینو" از روی یک سری افراد شخصیت برداری که کرده که حتما آقاجون من را هم مد نظر قرار داده. البته مثل همان فیلمه پیرمرد قلب صاف و ساده ای دارد. خدا حفظش کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo