X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:35 ب.ظ

هر چی بیشتر بهش نگاه می کنم کمتر نتیجه می گیرم. تقریبا نصف ترم گذشته و من تازه صفحه اول یک جزوه ی سیصد صفحه ای هستم. بیشتر از اینکه روی درس تمرکز داشته باشم فکرم جای دیگه ای مشغوله. نمی دونم این جزوه هست، کتابه، دیازپامه، قرص خوابه، چه کوفتیه. تنها تعریفی که می تونم واسش در نظر بگیرم کتابیه که هروقت بازش کنی چشمت ناخودآگاه بسته میشه. آره این کامل ترین تعریفیه که می  تونم ازش داشته باشم. عید تموم شده و من موندم و هزار درس نخوانده. می تونم از روش یه برنامه ی تلویزیونی هم بسازم. اصلا دلم می خواست الان راهنمایی بودم یا اینکه حداقل توی دانشگاه هم یه سری استاد پیدا می شدند که خلاقیتشون در حدی می بود که برای  اولین موضوع انشا سال تحصیلی سراغ  "تابستان خود را چگونه گذرانده اید"  می رفتند. می دونی چرا؟ چون این استاد ها حتما بعد از عید "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید" رو دستمایه موضوع انشا قرار می دن. باور کنید که این طوریه، یعنی اگه مطمئنم نبودم نمی گفتم که این طوریه ولی الان مطمئنم. دوست داشتم الان یکی پیدا می شد و موضوع انشا می داد "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید". نمی خوام زیاد بحث رو بازش کنم ولی همین قدر بدونید که شاید بدترین حالت گذروندن عید واسه یه جوون 24 ساله رو تجربه نکرده باشم ولی از بدترین ها بوده. قطعا از بدترین ها بوده. بدترین حالتش هم می تونست مثلا این باشه که با یه اسلحه توی یه سنگر منتظر باشم که یه اسراییلی یا امریکایی یا هرجایی دیگه از اون بالا اون دکمه ی لعنتی اش رو فشار بده و من رو این پایین لت و پار کنه. البته الان نسبت به چند ماه قبل خیلی کمتر از جنگ می ترسم. پیش بینی می کنم همین طوری اگه پیش بره تا سال دیگه همین موقع ها اگه جنگ شه من رو به عنوان نیروی داوطلب تو صف اول جبهه ها ببینید.


عید که افتضاح بود ولی همین که تعطیلی و خونه ای و می خوابی خودش خوبه. غذای گرم، این مهم ترینش بود. بعد از عید ولی افتضاح ترینه. تعطیل نیستی، خونه نیستی، از غذای گرم خبری نیست و استاد هایی که همشون یه جوری ازت دلخورن و فکر می کنی براشون کم گذاشتی. استادهایی که دوست دارن ادای تنگ ها رو در بیارن. این استاد باید یه کم ریشه ای تر فکر کنند. آریایی ها که توی این سرزمین بودند دو دسته عمده رو تشکیل می دادند. آریایی های تنگ و آریایی های گشاد. آریایی های تنگ، آدم گشادبازی نبودند وگرنه خیلی راحت می تونستند توی دسته گشادها جای بگیرند. ادای تنگ ها رو درنمی آوردند و واقعا تنگ بودند. همین شد که رفتند و رفتند و رفتند. آریایی های گشاد اما موندند. موندند و تمدن رو ساختند و فرهنگ شهر سازی و یکجا نشینی رو به وجود آوردند. آریایی های تنگ هم رفتند و حتی وقتی مجبور شدند فرهنگ شهر نشینی و یکجا نشینی رو به عنوان فرهنگ غالب قبول کنند باز هم از دست از تنگی ور نداشتند. این شد که بعد از این همه مدت ایران شده چنین گشوری، کشوری گشاد و گشاد پرور که توی هر چی به هیچ جا نرسید توی شعر ادبیات و این جور کارهای یکجا نشینانه به یک جاهایی رسید و حافظ و مولانا و سعدی و خیام و این ها رو تحویل دنیا داد. از آن طرف عموزاده های آریایی ورژن تنگ آمده اند بنز و بی ام و و وکس واگن و این جور چیزها را تحویل داده اند. استاد عزیز نگاه کن. این مشیت من است. این تقدیر من است. این که همه لش و تنبل هستم دست من که نیست. ارثی است. موضوع وراثت است. کسی را که به خاطر قد کوتاهش مسخره نباید کرد. به مشیت و تقدیر و وراثت و ژنتیک اعتقاد نداری، به روح که اعتقاد داری. ای سگ بریند به آن روحت که اینقدر متوقع بار آمده ای و از یک مشت بچه ای که در این مملکت بدون تفریح و آزادی عقده ای بارآمده اند این همه توقع داری. به روح هم اعتقاد نداری؟ مهم این است که سگ به روح اعتقاد دارد. خلاصه که این قدر کار و درس و دلمشغولی برای این ایام زیبای بهاره دارم که نگو. به خدا حیف این روزهای زیبا نیست؟ به خدا هست.


نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم. فقط اینکه توی عید یک کشف بزرگ کردم. این که اضافه وزن من، به زعم یه عده ای چاقی که البته من خودم اضافه وزن رو ترجیح میدم چون شیک تره و بار روحی مثبتی هم داره، درصد زیادیش به خاطر بقیه است. اینکه از من توقع دارند زیاد بخورم. این که هر مهمونی یا هر جایی که میریم تا خرتناق ظرف غذای من رو پر می کنند و اگه خودم هم برای خودم کم غذا بکشم بهشون بر می خوره و با زور غذا میچپونند توی حلق من و من هم مثل کسی که داره بهش تجاوز می شه مگر چقدر توانایی مقابله دارم؟ از یک جایی به بعد وا می دهم. شل می کنم و سعی می کنم از غذا خوردنم لذت ببرم. آقا جان به خدا غذایی که صاحبخانه مدام بکشد توی بشقابت و دو دقیقه ی یک بار بگوید بخور بخور دیگر غذا نیست. زهر مار هم نیست. غذای سگ است. افتضاح است. بگذارید هرکس هر چقدر دوست داشت بخورد. آقاجان حرف من این است که مهمانی که پا می شود از آن وسط برای خودش میوه بر می دارد. پا می شود درخواست چای می کند. پایش در بگیرد پایش را دراز می کند. این مهمان هرچقدر دوست داشته باشد غذا می خورد. شما نگرانش نباشید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo