هشدار جدی: این متن جدا طولانی است و چیز خاصی هم ندارد اگر حوصله ندارید بی خیال شوید.
این نوشته را خیلی تند نوشتم چون اولین باری است که بعد از شش سالگی برای تولدم کمی ذوق زده هستم . دلیلش را هم اصلا نمی دادم. به هر حال دوست داشتم که شبی که عدد 24 را فوت می کنم چیزی هم نوشته باشم.
امروز که تمام شود می شوم بیست و چهار سال تمام. 9 مهر 67 یا 1 اکتبر 88... اینکه متولد مهر و متولد اکتبر باشی برای من خیلی دلپذیر است. ماه میزان. ماهی که بر خلاف اسمش اکثر کسانی که در این ماه متولد شدند افراط و تفریط را در زندگی شان به وضوح میبینی. خود من به قول حضرت پدر یا در حال افراط هستم یا تفریط و این امر را از 1 سالگی به من گوشزد می کرد. حالا اینکه بچه یک ساله چه افراط و تفریطی می تواند داشته باشد نمی دانم شاید خیلی شاشو بودم یا خیلی کم می خوابیدم. به هر حال شاید همان تذکرهای پدر از یک سالگی هم در این امر بی تاثیر نبوده ولی نتیجه شده یک انسان به شدت نا متعادل.
اینکه پارسال در همین روز تصمیم گرفتم بیست و چهار سالگی چطور باید باشد اصلا مهم نیست مهم این است که نشد. قرار بود بیست و چهار سالگی ام بهترین بیست و چهار سالگی ممکن باشد طوری که وقت در شصت سالگی چرا راه دور بروم در چهل سالگی یادش بیافتم آبم بیاد. قرار بود این جور بیست و چهارسالگی ای باشد. میخواستم بیست و چهار سالگی طوری باشد که هر وقت یادش می افتم دوست داشته باشم به خودم بدهم.
اما در عوض بیست و چهار سالگی سال متوسط بودن بود. نه اینقدر درس خواندم که بگویم "خب رویه ام در زندگی انسان درس خوان شدن شده است" و نه این قدر درس نخواندم که بتوانم از چیز هایی که دوستشان دارم لذت ببرم. نه این قدر پسر خوب و مودب و سر به راهی بودم که خانوم شین بگوید به به چه پسری و نه این قدر لش و یاغی که دو تا دختر مو قرمز چپ و راستم باشند - خدا را شکر-
بیست و چهار سالگی نه لاغر شدم نه قد کشیدم که البته اولی ناشی از تنبلی خودم است و دومی ناشی از چیزی نیست. نه پولدار شدم که خب به طبع کسی که کار نمی کند پولدار نخواهد شد و البته نه بی پول چون آدمی که بی پول است بی پول نمی شود در بد ترین حالت ممکن بی پول می ماند.
نشسته ام گوشه ی آزمایشگاه و استاد زنگ می زند پروپوزال چی شد؟ مقاله چی شد؟ پروژه چی شد؟ پرینتر چی شد؟ دستیار آموزشی چی شد؟ تمرین چی شد؟ میان ترم چی شد؟ نمره های چی شد؟ کس عمه ام چی شد؟ و من به غیر از آخری در مورد بقیه یک جوری باید قضیه را بپیچانم ولی در مورد آخری جدا ایده ای ندارم. می خواهم یک شرکتی بزنم به نام مردی که تنبل است و حال کار کردن ندارد و شاید هم یک شرکا به تهش اضافه کنم به این صورت که مردی که تنبل است و حال کردن ندارد و شرکا. قابل واگذاری به غیره و ذلک و لیته و ترشی سیر حتی.
بیست و چهار سالگی دل خوشی هایی هم داشت. سایه آقاجون و مادر جون و بابا و مامان بالای سرمان ماند. چی از این بهتر. خانوم شین هم که شکر خدا سایه اش بالای سرمان هست.
حالا بیست و پنج سالگی چه خواهد شد؟ الان بهتان میگویم. بیست و پنج سالگی قرار است سالی شود که وقتی تمام شد من خودم را این طور معرفی می کنم. مهراز با بیش از ربع قرن تجربه. نه تجربه آبدوغ خیاری و کسکی تجربه های درست که روی سنگ بگذارند آب شود. در ابتدا قصد داشتم سند چشم انداز یک ساله برای خودم بنویسم. این که در بیست و پنج سالگی زبان بخوانم بیست کیلو لاغر شوم دو تا مقاله دهم قیمت دلار را پایین بیاورم و حداقل 5 سانت قد بکشم ولی بعدش که کمی فکر کردم دیدم همه ی این کار ها را با هم نمی شود انجام داد و سنگ بزرگ نشانه نزدن است پس فعلا روی همان پایین آوردن قیمت دلار کار می کنم بقیه اش را خدا کریم است.شوخی کردم. قیمت دلار با این وضع مملکت مگر پایین بیا است؟ من همان پنج سانت قد خودم را بکشم هنر کرده ام.
تاریخ تولدم را توی فیسبوک نگذاشته ام. دلم نمیخواهد اون گوشه یادآوری کند که تولد مهراز است تبریکی بگویید و HBD بنویسد و من هم TU خودم هم به شخصه اگر تولد کسی را یادم نباشد و فیسبوک یادآوری کند عمرا این کار را نمی کنم.شما هم این کار را نکنید. والم را هم بستم که کسی نیاید تبریکی بگوید که بقیه هم خدای نکرده در محذور اخلاقی بیافتند که تبریک بگویند. همین که هر سال کسانی که تولدم را تبریک می گویند کمتر از سال قبل می شوند و البته کلا به تعداد انگشتان دست هم نمی رسند یعنی دارم مسیر را درست می روم.
حاج حسن را شما نمیشناسید. یک رستوران تقریبا معروف نزدیک ساری که گردنهاش حسابی معروف است و تمام تلاشش را به کار گرفته تا ملت را یک قدم به گوشتخواری نزدیک تر کند و میز اردوری دارد اووو بیا و ببین که یک قدم شما را گیاهخواری نزدیک می کند. یک دربان خیلی عجیب هم دارد که یک قدم شما را به انزجار از نوع بشریت نزدیک می کند. از آن "سلام خوش آمدید عزیزم" بگیر تا آن " غذای باب میلتون بود عزیزم" همه و همه چنان محکم دست به دست هم میدهند که شما ایدهی امریکا برای هیروشیما و ناکازاکی را لحظه ای برای کل جهان در ذهن خود مرور کنید. اگر گذرتان به ساری افتاد حتما سری به حاج حسن بزنید و البته مهم نیست گردنهاش رو امتحان می کنید یا ماهیچهها رو یا هر چیز دیگری رو فقط میز اردور رو حتما لحاظ کنید. من به شخصه ساری که باشم حاج حسن را به هر رستوران دیگری ترجیح میدهم. البته این طوری نیست که شما همیشه به حاج حسن بروید و راضی برگردید.
من و خانوم شین یک بار رفتیم حاج حسن و بعد غذا آمدند و از ما پرسیدند هندونه میل دارید؟ و ما میل داشتیم و بعد فهمیدیم هندونه مجانی بود. من و خانوم شین یک بار دیگر رفتیم حاج حسن و بعد غذا آمدند و از ما پرسیدند ژله میل دارید؟ و ما میل داشتیم و بعد فهمیدیم ژله مجانی بود. من و خانوم شین یک بار دیگر رفتیم حاج حسن و بعد غذا از ما پرسیدند قهوه میل دارید و ما میل داشتم و بعد فهمیدیم قهوه مجانی بود. من و خانوم شین یک بار دیگر رفتیم حاج حسن و بعد از غذا از ما پرسیدند بستنی میل دارید و ما میل داشتیم و روی ظرف های بستنی چتر داشت. اگر جایی دیدید روی ظرف بستنی چتر داشت بدانید دیگر مجانی نیست. ممکن است روی ژله چتر داشته باشد و ژله مجانی باشد اما روی بستنی و روی آب پرتقال اگر چتر داشت دیگر مجانی نیست. من همان لحظهی اول که چترها را دیدم خشکم زد. خانوم شین هم متوجه چترها شد. از همان روز من از چتر متنفر شدم. یک جور نسبت به چتر آلرژی پیدا کرده ام حتی به خواهرزاده ام که موهایش را چتری کوتاه کرده اولتیماتوم داده ام که دیگر موهایش را چتری کوتاه نکند و تا وقتی که مدل موهایش چتری است جلوی چشمم ظاهر نشود. من گفتم من این بستنی را دست نمیزنم و با دست ظرف بستنی را پس زدم و خودم را همزمان عقب کشیدم. البته آن لحظه پیشخدمتی که بستنی را آورد چند دقیقه ای بود که دیگر نبود ولی این تنها روشی بود که من ناراحتی خودم را به خانوم شین نشان دهم. من همیشه ناراحتی ام را در جای نامناسب و به فرد نامناسب نشان میدهم. البته تقریبا تا قبل از این که شروع به خوردن بستنی کنم روی حرف خودم که من به این بستنی دست نمیزنم ماندم. الان هم بدون هیچ حب بغضی نظرم را در مورد آن بستنی می دهم که بستنی که ده هزار تومن برای آدم هزینه بتراشد دیگر بستنی نیست، کباب است منتهی کبابی که طعم شیر و شکر و اسانس میدهد و خبری از گوشت و گوجه و کره (و برای من یکی حداقل، برنج) نباشد.
مطلب امروز نوشته ای بهداشتی است بسیار بسیار ابتدایی در مورد احتمال انتقال ویروس اچ ای وی که همه ی شما از آن مطلع هستید اما واقعا در صحبت با بچه های کم سن و سال تر به این نتیجه رسیده ام که در مورد اصول اولیه و بسیار بسیار مقدماتی آشنایی با راه های انتقال این ویروس آن هم از راه تماس جنسی اطلاع رسانی بسیار بسیار کمی صورت گرفته است.
نوشته ی امروز با یک نکته بهداشتی پزشکی شروع می شود. عزیزان من. نخندید. شاید این برای شما یک امر بدیهی باشد. اصلا شما خودتان را بگذارید جز ده درصد آگاه جامعه. روی صحبت من با آن نود درصد پایین جامعه از لحاظ اطلاعاتی است. البته برای آن ده درصد بالای جامعه هم چند پیام بهداشتی دارم. اصولا من الان نیامده ام بعد از مدت ها دست به کیبورد شوم که پیام های بهداشتی بدهم از لحاظ بهداشتی هم در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم. صدای خنده ی حضار. به هر حال تا حد امکان نوشته کوتاه و مختصر است.
به هر حال دوست داشتم بدانید که ص.ک.س از پشت نات انلی باعث انتقال ویروس اچ ای وی است، بات آل سو احتمال انتقال خیلی خیلی بیشتر از ص.ک.س از جلو دارد.اصلا بیست سال پیش بیماری ایدز را بیماری مختص همجنس گرایان می دانستند.در این لحظه یکی از حضار دستش را بالا می برد و می پرسد مگر قرار است از پشت چه کار کنیم حالا؟ خونریزی که رخ نمی دهد!!!من در این لحظه چشمانم از لحاظ تعجب می پرد کف اتاق. خم می شوم و کورمال کورمال چشم هایم را پیدا کرده سرسری با دست خاک هایش را می تکانم و سر جایش می گذارم، چند بار هم پشت سر هم پلک می زنم تا شرایط به حالت عادی باز گردد، فراموش نکرده ایم که برای ده درصد بالای جامعه حرف نمی زنیم. عزیزان دل ربطی به خونریزی و این ها ندارد. ویروس در فراورده های خونی بدن و مایعات ترشح شده از بدن البته به جز عرق و تا حدی بزاق وجود دارد. در این لحظه یکی از حضار که تا الان بحث را با دقت پیگیری کرده دستش را بالا می برد و می پرسد یعنی مایعات ترشح شده از بدن فراورده خونی به حساب می آید؟ برای همین است که وقتی ج.ق -همان ج.ل.ق - می زنیم بی حال می شویم ؟ یک جورهایی انگار خون داده ایم؟ به حضرت ابولفضل چنین سوالی را می پرسد. به جده ی سید مرضیه خانوم امیرکلایی قسم که چنین سوالی را می پرسد. در جواب باز هم باید بگویم که آقا جان، بحث علمی چرا می کنی؟ از پشت بدون کاندوم نکن.همین. اطلاعات بیشتری هم خواستی برو سرچ کن.راستی این که روی پشت تاکید کردم باعث نشود که از جلو خیالتان راحت شود ها. دیگر بنا بر این گذاشتم که آن را خودتان بلدید. یکی از بچه هایی که ته کلاس نشسته و از اول کلاس با گوشی موبایلش معلوم نیست دارد چه غلطی می کند می پرسد حتی اگر آبمان را تو نریزیم باز هم امکان انتقال است؟ در این لحظه روی زمین می نشینم و های های گریه می کنم. بعد از کمی به خودم مسلط می شوم. می خواهم بحث را نیمه کاره رها کنم اما از آنجا که دلم برای نوجوانان این مملکت که قرار است آینده سازان باشند که این با وضعیت بعید می دانم می سوزد می گویم ببینید عزیزان، ربطی ندارد، اصلا ربطی ندارد.آقا جان شما از من بپذیرید دیگر. قیمتی ندارد که. بهترین جنسش را بخری، فول آپشنش را بخری که هم خار داشته باشد و هم تاخیری باشد و هم میوه ای باشد و هم تنگ کننده باشد و هم گشاد کننده باشد و هم گرم کننده و هم سرد کننده و هم افزایش دهنده ی هزار و یک میل باشد دونه ای کمتر از هزار تومن برایت می افتد. خجالت هم ندارد. اگر هم خجالت می کشی وقتی رفتی توی داروخانه و دیدی یک خانوم خشگل ترگل ورگل روپوش سفید به تن آمد به کارت رسیدگی کند، یک نگاه به روپوشش کن، به احتمال 99 درصد روی روپوشش مارک گود لایفی، کدکسی ، کوفتی زهرماری می بینی که خجالتت بریزد. بعد هم اینکه توی خیابان جلوی چشم خارمادر مردم فحش چارواداری می دهی باید خجالت بکشی، حتی اگر خیلی ماخوذ به حیا هستی و خجالت هم می کشی با خجالت برو و بخر. خجالت است، ایدز که نیست.
خب در این لحظه می رسیم سراغ ده درصد بالای جامعه که فکر می کنند در مورد این بیماری همه ی این ها را می دانستند و با لبخند و گاها با پوزخند نوشته ی بالا را مطالعه می کرده اند. می خواهم کمی هم در مورد ص.ک.س اورال و یا همان دهانی و احتمال انتقال ویروس از این راه برایتان صحبت کنم؟ همین قدر بگویم که چون خیلی از خود راضی و افاده ای هستید بدانید که احتمال انتقال از این راه نیز وجود دارد. دیگر چقدر است احتمالش و این ها را بروید چشمتان کور خودتان سرچ کنید. فقط بدانید که اگر احتمالش خیلی کم بود اصلا نمی گفتم. الهی! پنیک شدید؟ اشکال ندارد. به هر حال به شما هم توصیه می کنم که حتی در اورال هم از کاندوم استفاده کنید. شاید در حالی که این را می خوانید یک ابرو بالا بیاندازید که در اورال کاندوم؟؟؟ به هر حال این همه طعم های توت فرنگی و موز و انار و گیلاس و آلبالو و طالبی در نیاورده اند که توییت ها و استتوس ها و شوخی های بی مزه روزمره از آن استفاده کنید، کمی موارد استفاده ی پرکتیکال تر دارند. البته کسانی که مطالب پاراگراف اول برایشان تازگی داشت نیازی به رعایت پاراگراف آخر ندارند. همان پاراگراف اول را رعایت کنند به خدا که ازشان راضی هستیم.
اگر کسی با خواندن این مطلب سوالی برایش پیش آمد و این که در مورد آزمایش دادن سوالی داشت در بخش نظرات مطرح کند، همان جا جواب خواهیم داد. اگر رویش نشد بپرسد هم پیغام بگذارد.
هر چی بیشتر بهش نگاه می کنم کمتر نتیجه می گیرم. تقریبا نصف ترم گذشته و من تازه صفحه اول یک جزوه ی سیصد صفحه ای هستم. بیشتر از اینکه روی درس تمرکز داشته باشم فکرم جای دیگه ای مشغوله. نمی دونم این جزوه هست، کتابه، دیازپامه، قرص خوابه، چه کوفتیه. تنها تعریفی که می تونم واسش در نظر بگیرم کتابیه که هروقت بازش کنی چشمت ناخودآگاه بسته میشه. آره این کامل ترین تعریفیه که می تونم ازش داشته باشم. عید تموم شده و من موندم و هزار درس نخوانده. می تونم از روش یه برنامه ی تلویزیونی هم بسازم. اصلا دلم می خواست الان راهنمایی بودم یا اینکه حداقل توی دانشگاه هم یه سری استاد پیدا می شدند که خلاقیتشون در حدی می بود که برای اولین موضوع انشا سال تحصیلی سراغ "تابستان خود را چگونه گذرانده اید" می رفتند. می دونی چرا؟ چون این استاد ها حتما بعد از عید "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید" رو دستمایه موضوع انشا قرار می دن. باور کنید که این طوریه، یعنی اگه مطمئنم نبودم نمی گفتم که این طوریه ولی الان مطمئنم. دوست داشتم الان یکی پیدا می شد و موضوع انشا می داد "تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید". نمی خوام زیاد بحث رو بازش کنم ولی همین قدر بدونید که شاید بدترین حالت گذروندن عید واسه یه جوون 24 ساله رو تجربه نکرده باشم ولی از بدترین ها بوده. قطعا از بدترین ها بوده. بدترین حالتش هم می تونست مثلا این باشه که با یه اسلحه توی یه سنگر منتظر باشم که یه اسراییلی یا امریکایی یا هرجایی دیگه از اون بالا اون دکمه ی لعنتی اش رو فشار بده و من رو این پایین لت و پار کنه. البته الان نسبت به چند ماه قبل خیلی کمتر از جنگ می ترسم. پیش بینی می کنم همین طوری اگه پیش بره تا سال دیگه همین موقع ها اگه جنگ شه من رو به عنوان نیروی داوطلب تو صف اول جبهه ها ببینید.
عید که افتضاح بود ولی همین که تعطیلی و خونه ای و می خوابی خودش خوبه. غذای گرم، این مهم ترینش بود. بعد از عید ولی افتضاح ترینه. تعطیل نیستی، خونه نیستی، از غذای گرم خبری نیست و استاد هایی که همشون یه جوری ازت دلخورن و فکر می کنی براشون کم گذاشتی. استادهایی که دوست دارن ادای تنگ ها رو در بیارن. این استاد باید یه کم ریشه ای تر فکر کنند. آریایی ها که توی این سرزمین بودند دو دسته عمده رو تشکیل می دادند. آریایی های تنگ و آریایی های گشاد. آریایی های تنگ، آدم گشادبازی نبودند وگرنه خیلی راحت می تونستند توی دسته گشادها جای بگیرند. ادای تنگ ها رو درنمی آوردند و واقعا تنگ بودند. همین شد که رفتند و رفتند و رفتند. آریایی های گشاد اما موندند. موندند و تمدن رو ساختند و فرهنگ شهر سازی و یکجا نشینی رو به وجود آوردند. آریایی های تنگ هم رفتند و حتی وقتی مجبور شدند فرهنگ شهر نشینی و یکجا نشینی رو به عنوان فرهنگ غالب قبول کنند باز هم از دست از تنگی ور نداشتند. این شد که بعد از این همه مدت ایران شده چنین گشوری، کشوری گشاد و گشاد پرور که توی هر چی به هیچ جا نرسید توی شعر ادبیات و این جور کارهای یکجا نشینانه به یک جاهایی رسید و حافظ و مولانا و سعدی و خیام و این ها رو تحویل دنیا داد. از آن طرف عموزاده های آریایی ورژن تنگ آمده اند بنز و بی ام و و وکس واگن و این جور چیزها را تحویل داده اند. استاد عزیز نگاه کن. این مشیت من است. این تقدیر من است. این که همه لش و تنبل هستم دست من که نیست. ارثی است. موضوع وراثت است. کسی را که به خاطر قد کوتاهش مسخره نباید کرد. به مشیت و تقدیر و وراثت و ژنتیک اعتقاد نداری، به روح که اعتقاد داری. ای سگ بریند به آن روحت که اینقدر متوقع بار آمده ای و از یک مشت بچه ای که در این مملکت بدون تفریح و آزادی عقده ای بارآمده اند این همه توقع داری. به روح هم اعتقاد نداری؟ مهم این است که سگ به روح اعتقاد دارد. خلاصه که این قدر کار و درس و دلمشغولی برای این ایام زیبای بهاره دارم که نگو. به خدا حیف این روزهای زیبا نیست؟ به خدا هست.
نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم. فقط اینکه توی عید یک کشف بزرگ کردم. این که اضافه وزن من، به زعم یه عده ای چاقی که البته من خودم اضافه وزن رو ترجیح میدم چون شیک تره و بار روحی مثبتی هم داره، درصد زیادیش به خاطر بقیه است. اینکه از من توقع دارند زیاد بخورم. این که هر مهمونی یا هر جایی که میریم تا خرتناق ظرف غذای من رو پر می کنند و اگه خودم هم برای خودم کم غذا بکشم بهشون بر می خوره و با زور غذا میچپونند توی حلق من و من هم مثل کسی که داره بهش تجاوز می شه مگر چقدر توانایی مقابله دارم؟ از یک جایی به بعد وا می دهم. شل می کنم و سعی می کنم از غذا خوردنم لذت ببرم. آقا جان به خدا غذایی که صاحبخانه مدام بکشد توی بشقابت و دو دقیقه ی یک بار بگوید بخور بخور دیگر غذا نیست. زهر مار هم نیست. غذای سگ است. افتضاح است. بگذارید هرکس هر چقدر دوست داشت بخورد. آقاجان حرف من این است که مهمانی که پا می شود از آن وسط برای خودش میوه بر می دارد. پا می شود درخواست چای می کند. پایش در بگیرد پایش را دراز می کند. این مهمان هرچقدر دوست داشته باشد غذا می خورد. شما نگرانش نباشید.
می خواستم اولین پستی که می نویسم در مورد پدرم باشد. ارتباط با پدر خیلی چیز عجیب و غریبی است. نه فقط من برای همه همین طور است. پدرم آمده سر سفره غذا خونه ی آقاجون این ها تعریف می کند از قول دختردایی اش که آن هم از برادرش شنیده که روزی پسرعموی من که اتفاقا در بانک هم کار می کند آمده تعریف کرده که من رفتم پیش پسرعمویم و بعد از اینکه من رفته ام همکار پسرعمویم آمده گفته است که تو که این قدر تحصیل کرده ای و این ها این پسره کیست که بی سواد است و با تو سلام علیک دارد و پسر عمویم هم گفته است که نه این از من با سواد تر است و این ها ... و جالب است که در طول تعریف هم پدرم لبخند ملیحی بر روی لبش نقش بسته است که از خود داستان هم برای من بیلاخ تر است. بر گشتم می گویم تو این داستان را باور می کنی؟ پدرم می گوید من فقط چیزی که برایم تعریف کرده اند را تعریف می کنم. من هم می پرسم که کاری به این چیز ها ندارم، تو این داستان به نظرت واقعی می آید؟ دست چپ و راستم را بالا می برم و می گویم فکر کن اینجا یک مسابقه تلویزیونی است، ترو اور فالس؟ پدرم می گوید من نمی دانم ، من نه تایید می کنم نه تکذیب. من شنیده ام آمده ام بازگو می کنم.
من موهایم فرفری است. بلند است. خیلی بلند است. موهایم وز نیست، فر است. امیدوارم فرق این دو تا را بدانید. اکثر اوقات هم شلوار ورزشی و کتانی پایم است. قیافه ام شبیه : دزدها ، چک / قاتل ها ، چک / موادفروش ها ، چک / موزیسین های دراگ باز، چک و هر کوفت و زهرمار دیگری است اما تضمین می کنم قیافه ام شبیه بی سواد ها نیست. اصلا شما هیچ بچه ی بین بیست تا سی سالی را در این مملکت نمی توانید پیدا کنید قیافه اش شبیه بی سواد ها باشد. قیافه اش شبیه بی سواد هاست دیگر چه کوفتی است؟؟؟ یکی بیاید قیافه ی بی سواد را برای من تعریف کند. از من به شما نصیحت، برای کسی که نوزده سال از عمرش را وقف درس خواندن کرده و حد اقل و هفت هشت سال دیگر باید درس های کوفتی اش را بخواند هیچ عنوانی نخواهد توانست ناراحتش کند اما این که بگویند قیافه اش شبیه بی سواد هاست نوبر است دیگر.جالب تر این جاست که آن پسر عمویم هم که رییس بانک است دیپلم دارد. بعله دیپلم. حالا انسان زرنگی است و مردم دار است و خوشتیپ است و خوش زبان است و همه ی این ها به من ربطی ندارد. من در مورد سواد و اصولا مقوله ی بیسوادی دارم حرف می زنم. سواد؟ هه؟ واقعا خون آدم به جوش و خروش در میاید که این حرف ها را نه از هزاران آدمی که می توانند این حرف ها را بزنند که از پدرش که این همه فکرش و حرفش برایش مهم است می شنود.
حالا داستان واقعی چی بوده؟ من رفته ام بانکی که پسر عمویم کار می کند. پسرعمویم رییس بانک صادرات کنار مجتمع پایتخت بود. من رفتم آنجا دفتر پسرعمویم، او هم چند تا از همکارانش را صدا کرد که بیایید این پسرعمویم است و به موهای فرش نگاه نکنید که رتبه ی تک رقمی کنکور شده و همزمان دست هایش را توی موهایم کرد . همکارانش هم کلی با من حال کردند یا حداقل چون پسر عموی رییسشان بودم این طور نشان می دادند و اتفاقا بعدا به پسر یکی شان برای مدتی درس می دادم و به پسرعموی یکی دیگرشان برای کنکور مشاوره می دادم. این جاس که بیلاخ را به عینه جلویت می بینی.
حالا داستان آن لبخند ملیحی که روی صورت پدرم بود چیست؟ هیچی! پدرم همیشه به من می گوید این چه وضع لباس پوشیدن است؟ این چه مدل مویی است آخر؟ تو شان یک مهندس را حفظ نمی کنی. می گویم مهندس کون کی بود پدر من و پدر من را به طرز اغراق گونه ای می کشم. یک لحظه اجازه دهید. یک جای کار می لنگد. این روزها توی سر سگ بزنی مهندس است. آها . ببخشید. می گویم شان کون کی بود پدر من و پدر من را به طرز اغراق گونه ای می کشم. من اگر توی این مملکت ماندگار شدم یک روز خدای نکرده زبانم لال ، شان و مهندسی را با هم می کنم توی کونم می روم پی کارم. دیگر آبگیر را غورباقه گرفته کشور را مهندس!
دست هایم همچنان روی هواست ومی گویم ترو اور فالس؟ باید انتخاب کنی. به نظرت این داستانی که یکی برای دیگری گفته و دیگری برای دیگری و دیگری برای دیگری و تو الان با لبخند ملیحت سر سفره ی شام خونه ی آقاجون این ها داری با صدای بلند تعریف می کنی که فردا روز آقاجون با لبخند ملیح ترش برای دیگری و بعدش دیگری برای دیگری تعریف می کند ترو اور فالس. دیگران به تخم من هستند. فقط می خواهم حقیقت امر را از زبان پدرم بشنوم که پدرم چطور فکر می کند؟ برمی گردد به من می گوید ما چون آدمهای ساده ای هستیم هرچه بقیه می گویند باور می کنیم. باورتان می شود؟ می گوید ما چون ساده ایم بقیه هر چی گویند می پذیریم، چه دلیلی دارد دروغ بگویند. می گویم ا این طوری است؟ پس آن سه میلیونی که توی خانه داری را بده به من و من تا یک شنبه ده میلیون بهت پس می دهم. می دهم دیگر. ساده ای دیگر. باور می کنی دیگر. چه شد؟ زرنگ شدی؟ از گروه ساده ها زدی بیرون. به منافع شخصی تان که رسید، آ آ آ ، آی ام نات این انی مور؟ ها؟به همین سادگی! از گروه ساده ها و ساده لوح ها و زودباور ها و همه راست می گویند ها کشیدید بیرون؟
خلاصه این طوری شد که این بحث ادامه پیدا کرد و در آخر طبق همه ی بحث های پیشین که هر بارش من پشت دست و روی بازو بالای پیشانی و جفت کفل و هزار جای دیگرم را داغ می کردم که دیگر وارد بحث نشوم این بار نیز داغی دیگر کنار همه داغ ها زدم .توی فیلم اینسپشن هر کس یک نشانه ای داشت که به کمک آن می فهمید توی رویای خودش است یا خیر. من هم در بحث با پدرم یک نشانه ای دارم که میفهمم این بحث توی خواب است یا بیداری و آن این است که در انتهای بحث پدرم بعد از اینکه شروع به خود زنی کرد و خودش را نفهم نامید با دو عبارت کلیدی و کلیشه ای " آره دیگه، شما بزرگ شدید و ما هیچی نمی فهمیم، ما نمی فهمیم، ما نفهمیم" و "عالم شدن چه آسان،آدم شدن چه سخت است" به پایان برد.
1.
تنها دل خوشی ام از این دار دنیا همین کارت معافی است که گذاشته ام یک جایی توی خانه که از دستبرد و سیل و زلزله و بلایای طبیعی و غیر طبیعی در امان باشد. حالا اعلام کرده اند که کارتهای معافی که الکترونیکی نیست را بیاورید تحویل دهید الکترونیکی اش را بعدا بهتان تحویل دهیم.همین بعدا خودش کلی تن آدم بدبینی چون من را می لرزاند. آخرین مدرک تحصیلی را هم می خوانند. گذرتان به گرگ بیابان بیافتد به دبیرخانه ی دانشگاه تهران نیافتد. یک زناکده ای است که بیا و ببین. برای یک گواهی موقت از صبح گردنم را جلوی دوصد نگهبان و کارمند و دفتردار و دستک دار و دسته دار و دسته خوار کج کرده ام که بیا ببین. با حضار مصیبت ساعت 4 بعدازظهر پرونده ام را درآوردند که هیچی به هیچی. برج 5 که همان مرداد باشد اسم من را به عنوان مشمول رد کرده اند برای نظام وظیفه. هر چه می گویم من بدبخت معاف هستم. به عنوان دانشجوی معاف ، برج 6 که همان شهریور باشد توی همان خراب شده ثبت نام کرده ام کسی پاسخ گو نیست. حالا من اگر گواهی را زودتر جور نکنم نمیتوانم کارت معافیت را الکترونیکی کنم و این یعنی ممکن است تنها دلخوشی ام در این زندگی کان لم یکن تلقی شود.
کان لم یکن عبارتی عربی است به معنی اینکه گویی هرگز وجود نداشته یا در همین مایه ها. تنها دلخوشی آدم در زندگی کان لم یکی تلقی شدن یعنی اینکه سرت را بگذار زمین و های های گریه و کن بعدش هم بمیر. آخر خانوم عزیز، چهارشنبه ، آن هم وقتی که دل یکی از مراجعه کنندگانت سر مساله مهمی مانند کارت معافی اش مثل سیر و سکه می جوشد وقت کیش رفتن و توی ساحل دراز کشیدن و روغن به بدن مالیدن و برنزه شدن است؟ آخر کسی که سه شنبه چهارشنبه را مرخصی می گیرد و پنج شنبه جمعه هم خودش تعطیل است حتما رفته کیشی، شمالی، چیزی مشغول تفریح است. حالا همین خانوم شنبه با اعصاب گهی می آید سر کار و اولین چیزی که می بیند حتما پرونده من است و چنان توی کونم بکند که بیا و ببین. از اینکه بعد از چهار روز تفریح و خوش گذرانی و غذای خوب توی رستوران خوردن و بالا پایین شدن احتمالی باید بیاید توی دفتر کوفتی نکبتی اش پشت میز قدیمی کوفتی نکبتی اش بنشیند و پرونده های کوفتی نکبتی اش را بالا پایین کند ، اعصاب برایش نمی ماند دیگر. البته کارمند جماعت با این وضع اقتصادی آن هم اسفند ماه چه به مسافرت و خوش گذرانی، حتما فک و فامیلی چیزی شهرستان داشته که ریق رحمت را سر کشیده اند و این البته از خصوصیات ایرانی هاست که بر خلاف خارجی ها که بعد از تفریح خوش اخلاق و سرحال و رفرش و بعد از مصیبت بی حال و افسرده و دمغ هستند، بعد از تفریح دیگر کار برایشان نکبتی است و حال کار کردن ندارند و بعد از مصیبت کلی خوش اخلاق و کار راه انداز خواهند شد و گویی خوشحال از این هستند که مصیبت بر آن ها وارد نشده است.
2.
بعد از یک روز کوفتی و نکبتی چهار شنبه در دبیرخانه دانشگاه تهران رفتن به تئاتر " بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ" به همراه دوستان کمی تسلای خاطر بود. مثبت ترین نکته ی این تئاتر این بود که دستیار صحنه ی این تئاتر از دوستان ما بود و چند تا بلیط برای ما کنار گذاشته بود. تئاتر خوبی بود که در تالار حافظ تالار وحدت اجرا می شود و یکشنبه تا جمعه از ساعت 5 تا 6 و خورده ای روی صحنه می رود. این را هم بگویم که موضوع تئاتر در مورد جنگ ایران و عراق نیست و در مورد جنگ جهانی دوم است. من خودم اولش فکر می کردم در مورد جنگ ایران و عراق است و به طبع با توجه به وضع فعلی مملکت که البته مگر وضع فعلی مملکت چش است و خیلی هم هم خوب است رغبت چندانی نداشتم بروم و این ببینمش اما بعد فهمیدم در مورد جنگ جهانی دوم است و در مورد یک سرباز آلمانی است که بعد از سه سال اسارت از جنگ برگشته اس.بلیطش هم مفت است ، 6 تومن. البته اگر خواستید می توانید به من بگویید و من برایتان بلیط 3 تومنی جور کنم، یعنی بسپارم برایتان بلیط نیم بها کنار بگذارند. 3 تومن دیگر واقعا مفت است. حالا اگر کسی خواست یک جوری به گوش من برساند که بهش بگویم چه کار کند. بعد از "سلیمون، بچه ی خوب کرمون" که بنده نقش سلیمون را بازی می کردم و در استان تئاترمان برگزیده شد و تئاتر های بچه گانه تا دبیرستان، توی دوره ی دانشجوی من چهار تا تئاتر دیدم. اولی اش "خرده جنایت های زناشوهری" بود. دومی اش هم تئاتر" گالیله" بود که داریوش فرهنگ ساخته بود و "امین تارخ" و "رحیم نوروزی" و چند نفر دیگر که اسمشان یادم نیست بازی می کردند و سومی هم اسمش دقیقا یادم نیست و چهارمی هم این بود. نیازی به گفتن نیست که هر چهارتای این تئاتر ها را دعوت شده بودیم و طبیعتا پولی بابتش پرداخت نشده خوش بختانه. خلاصه که خواستم بدانید این تئاتر "بازگشت افتخار آمیز مردان جنگ" هم تئاتر خوبی است که در جشنواره فجر نمایش داده شده است که یادم است آن زمان دو ردیف آدم روی زمین نشسته بودند و تئاتر را تماشا می کردند. دوست بنده هم البته در این تئاتر دستار صحنه است. البته تئاتر صحنه داری نیست آنچنان، تنها صحنه اش زمانی است که زن و مرد روی تخت دراز می کشیدند و من نمی دانم پس این طراح صحنه ها توی ایران چه غلطی می کنند چه برسد به دستیار صحنه؟ من به شخصه توی تئاتر دوست دارم در بخش طراح صحنه یا حداقل دستیار صحنه کار کنم. البته طراح صحنه وظیفه اش مشخص است اما دستیار صحنه دیگر خیلی ضایع است. چه چیزی را می خواهی دستیاری کنی؟چه باحال. مثلا توی استانبول طراح صحنه ها خیلی پرفروغ ظاهر شده اند و کم مانده است شخصیت ها روی سن بکشند پایین و ترتیب یکدیگر را بدهند. البته شاید هم ترتیب دستیار صحنه را بدهند. به هر حال یک جا باید به یک کاری بیاید دیگر.
پیش نویس 1 :
این نوشته برادر نوشته ای است که برادری برای برادر دیگر نوشته است. برادر کوچک تری برای برادر بزرگترش نوشته است. این نوشته صرفا یک نوشته ی خانوادگی است برادر کوچکتر نوشته تا برادر بزرگتر بخواند. این داستان نیست، وبلاگ نیست، نامه نیست، این احساساتی صرفا شخصی است ، همین ، نوشته که بسیار هم طولانی است. نگاه کن... اووووووووووووو چقدر طولانی است. فکر نمی کنم غیر از برادری که این را نوشته و برادری که قرار است این را بخواند برای کس دیگری این نوشته قابل خواندن باشد. حداقل قابل تمام کردن. من هم دوست ندارم کسی دو سطر بخواند چهار سطر نخواند. در مورد این نوشته که اصلا برای ام مهم نیست غیر از مهیار کسی آن را بخواند. خلاصه که از بنده گفتن بود. ولش کنید.
پیش نویس 2:
خواهش بنده این است که پیش نویس 1 را جدی بگیرد.
1.
فردا عازم سفر هستم. به جای اینکه مثل همیشه شب قبل سفر کلی ذوق داشته باشم کلی حالم گرفته است. مهیار فردا برمی گردد مالزی و من هم نیستم تا بروم فرودگاه بدرقه اش کنم. دفعه قبلی هم همین طور بود. توی پارکینگ خیلی خشک و رسمی با یکدیگر دست دادیم و من گونه هایش را بوسیدم و برایش آرزوی موفقیت کردم. فکر می کردم همین که بروند و در پارکینگ بسته شود و ظرف آب را پشت سرش خالی کنم برمی گردم توی خانه و می نشینم های های و شاید هار هار گریه می کنم. البته قبلش هم فکر می کردم موقع خداحافظی محکم بغلش می کنم و بهش می گویم که چقدر دلم برایش تنگ می شود ولی به یک دست دادن خشک و خالی و بوسیدن گونه ختم شد. مثل اینکه داشتم با رییسم دست می دادم و برایش آرزوی موفقیت می کردم البته در آن حالت حتما یک لبخند زورکی هم شده بود روی لبانم می آمد. بعد از اینکه گفتم موفق باشی لبانم رو جمع کردم توی دهانم و منتظر شدم تا بروند و من هم بروم توی خانه و بزنم زیر گریه ولی وقتی رفتند برگشتم توی خانه و روی مبل نشستم. دریغ از یک ذره اشک. برای منی که اشکم دم مشکم است عجیب بود. سرم را می خاراندم و مشغول ور رفتن با سقف سرم شدم و بعد هم با اشتها مشغول غذا خوردن شدم.
اینقدر دلتنگی به سراغم آمده بود که بی معنی بود بخواهم گریه کنم. گریه که می کنی بعد از گریه حس می کنی سبک می شوی اما این کار که دیگر گریه بردار نبود.
گریه کنی مثلا چه چیز سبک می شود؟ برادرت، بهترین دوستت، همه کست را نتوانی ماه به ماه ببینی. اینقدر فاصله زیاد باشد که بگویی سلام و چند ثانیه صبر کنی؟ بگوید سلام ، خوبی؟ خوش می گذره؟ و تو سلام خوبی را که شنیدی بگویی خوبم و خوش می گذره ی او در خوبم تو ادغام شود و چند ثانیه صبر کنی و او بگوید گفتم خوش می گذره؟ اینکه یک شب ساعت 1 دلت بخواهد با او حرف بزنی و اینترنت کوی قطع باشد و مغازه ها بسته و با اینترنت دهن سرویس کن ایرانسل بروی توی فیس بوک و خایه مالی یک جماعت تو فیس بوک را بکنی که سلام خوبی؟ بله، مرسی من هم خوبم، ببخشید مزاحم شدم ، شما حساب اینترنتی دارید که بتوانید برایم یک کارت تلفن اینترنتی خارجه بخرید که من صبح پولش را بهتان می دهم و گیر یک مشت آدم بیافتی که یا حساب اینترنتی ندارند و یا نمی دانند چه کار باید بکنند و یا هزار یای دهن سرویس کن اشک درآور دیگر ودر آخر یک تکست بزنی که فردا صبح برایت زنگ خواهم زد.
روز تولدم را توی فیس بوک ننوشته ام. خوشم نمی آید آن گوشه بالا نوشته شده باشد روز تولد فلانی و ملت بیایند و عده ای بگویند هی عزیزم تولدت مبارک و بوس و ماچ و عده ای کون گشاد گویی سیخ توی چشمشان کردی که بیا و تبریک بگو یک اچ بی دی بگذارند. همین شده که هر سال روز تولدم را نزدیک ترین دوستانم هم فراموش می کنند و من می مانم و روز تولدی که کسی یادش نیست جز عده بسیار معدودی که جلو عقب تبریک می گویند و باز هم به معرفتشان که همین قدر یادشان هست و البته زیاد هم مهم نیست که کسی یادش نیست. این را نگفتم که بگویم از این که زنگ زدی و با همان لحن خاص خودت که وقتی می خواهی کمی جدی صحبت کند معذب می شود تبریک گفتی چقدر احساس کردم که دلم برایت تنگ شده است، این را گفتم که برسم به اینجا که روز تولدم چقدر خوشحال بودم که تو زود تر از من به دنیا آمدی و من از روزی که چشم باز کردم تو را کنار خودم دیدم. –نویسنده به علت تالمات احساسی چند لحظه ای دست از نوشتن بر می دارد- و این زیبا ترین هدیه ای بود که خدا در روز تولد یک انسان می تواند به او بدهد. و البته تو هم باید در روز تولد من شکرگزار باشی که خداوند چنین برادری بهت داده است
نمی خواهم بحث را زیاد احساسی کنم اما همین قدر بگویم که می دانم بسیار دوستم داری، همیشه دوستم داشته ای حتی زمانی که با مشت توی دهن یکدیگر می کوبیده ایم، حتی زمانی که موهایت را گرفته بودم و سرت را به دیوار می کوبیدم و حتی زمانی که سر پنجاه تومن پول با لگد از پشت من را توی جوب هل دادی و تمام صورتم خونی شد و در رفتی. حتی زمانی که با چاقو توی صورتم زدی. حتی زمانی که تا حد مرگ یکدیگر را می زدیم و البته من هیچ وقت دلم نمی آمد واقعی بزنم و تو بی رحمانه دلت می آمد که من را له کنی اما می دانم که چقدر دوستم داشتی. تویی که هیچ چیز خیلی نگرانت نمی کرد روز کنکور من دیدنی بود. تویی که هیچ چیز خیلی خوشحالت نمی کرد روز آمدن نتایج کنکور دیدنی بودی. تویی که هیچ چیز ذهنت را مشغول نمی کرد زمان انتخاب رشته من دیدنی بودی البته من همه ی این دیدنی ها را به چشم دیدم و بیشتر از هر لحظه ی عمرم لذت بردم. بگذریم.
این مدتی که این جا بود مصادف شد با یک هفته ی قبل از امتحان ها و دو هفته ی امتحان ها و یک هفته ی پروژه و انتخاب واحد و انتخاب استاد و تمدید خوابگاه و انتخاب کوفت و انتخاب مار و انتخاب زهر آن مار و فکر کنم در این مدت به تنهایی به اندازه کل زندگی ام انتخاب داشته ام و خلاصه نشد ما دو روز درست و حسابی با هم باشیم و باز هم همین که می دانستم فاصله مان 200 300 کیلومتر بیشتر نیست خود به خود نه دلتنگی بود و دلهره ای و نه اضطرابی. و حالا فردا که او دارد می رود من عازم سفر هستم و می دانم باز هم دست می دهیم و گونه های هم دیگر را می بوسیم و من برایش آرزوی موفقیت خواهم کرد و لبهایم را توی دهانم جمع خواهم کرد و بغضم را جوری فرو خواهم برد که کک کسی نگزد خدای نکرده.
خلاصه همه این ها را گفتم، این را هم بگویم که من از همه راضی ترم که برود و آن جا در دانشگاهی درس بخواند که رنکش از دانشگاه تهران خودمان بهتر است. دانشگاهی که سر و صاحاب دارد. دانشگاهی برای گرفتن یک اشتغال به تحصیل لازم نیست دو رو در خودت را بگذاری. برو برادر جان، دوری و اینها همه بازی چه است، ما اینجا همه دلمان پیش تو است و تو هم آنجا دلت پیش همه ی ماست. دلتنگی هست. همیشه بوده. کاری اش نمی توان کرد. خواستم بگویم دلم برایت تنگ می شود ولی برو. خدا پشت و پناهت.
پی نوشت : این نوشته را می خواهم الان پست کنم ولی امیدوارم قبل رفتن نخوانی اش. دلم نمی خواهد قبل رفتن این ها را بخوانی و دلت بگیرد. برو آنجا ، این ها را بخوان، دلت خواست بگیرد مشکلی ندارد
پی نوشت 2: این نوشته را تا بعد رفتن مهیار پست نخواهم کرد. نظرم عوض شد. چون واقعا دوست ندارم قبل از رفتنش این ها را بخواند.