سنگ بزرگی که نشانه‌ی نزدن بود ولی آن را زدند!

انسانی هستم که به شدت گناه دارد... صدای گریه ی حضار

سنگ بزرگی که نشانه‌ی نزدن بود ولی آن را زدند!

انسانی هستم که به شدت گناه دارد... صدای گریه ی حضار

دوشنبه، چندم اسفند نود

1.

 من انسان کودنی هستم که سعی می کند از اشتباهاتش درس بگیرم. مصداق کودن بودن اینکه در پست قبلی با یک بک اسپیس ساده یک صفحه به عقب بازگشتم و همه ی نوشته هایم پرید و این برای من یعنی اینکه یک پست پرید و مجبور شده بودم دوباره از نو بنویسم. مصداق درس گرفتن از اشتباهات اینکه هر دو ثانیه نوشته ام را ذخیره (سیو سابق) خواهم کرد.


2. 

مهمانم رسید. دو سه روزی اینجا بود و واقعا جایی بلد نبودم که نشانش دهم. تجریش و ونک و خیابان ولی عصر. پاسداران و نواب و این جور جاها را دید. در همین مدت هم دو تا پیش نهاد به این دوستمان شد که البته هر دو تا را با فاصله بنده شاهد بودم. نکته جالب این بود که در بدو ورودش به ایران دو پیشنهاد دوستی و البته از نظر من جنسی به ایشان شد که نگرانم کرد نکند حس خود خفن پنداری مزمن دچارش کند. تنها نکته ی مثبت این بود که هر دو پیشنهاد از طرف دو انسان سیبیل کلفت گردن کلفت به ایشان مطرح شد و دوست عزیزمان در کمال فروتنی توضیح می داد که گی نیست و البته اگر گی هم بود این کار بر خلاف قوانین ایران است و ایشان حاضر به شکستن قوانین کشوری که به عنوان مهمان در آن به سر می برند نیستند و البته آن دو دوست عزیز را هم به فروتنی و تقوای الهی دعوت کردند. البته من هم بودم قبول نمی کردم. آدمی که گردنش کلفت باشد و سیبیلش هم کلفت باشد حتما جاهای دیگرش هم همین قدر کلفت است و خلاصه به ریسکش نمی ارزید.


خلاصه فرستادمش بابل. من که از شنبه تا سه شنبه درگیر درس و مشق هستم، حداقل آنجا چهار نفر هستند بهش برسند.


3.

آخر هفته برنامه ی اصفهان داریم. می رویم نصف جهان کمی سیاحت کنیم. سوغاتی ای چیزی خواستید تعارف نکنید. می خواهم بروم ته ته چین و بریونی را در بیاورم. والله من از غذاهای سنتی اصفهان همین دو تا را بلد بودم، چیز دیگری بلد هستید پیشنهاد دهید. خانوم شین درخواست گز سکه داشتند. امیدوارم وضعیت گز سکه بهتر از وضعیت سکه باشد. گز سکه ی چی بود؟ خدای من؟ آها، گز سکه ی بادومی، شاید هم پسته ای. حالا می پرسم. البته خانوم شین چون از وضع مالی بنده باخبر هستند قرار شده پولش را بدهند، خلاصه گفتم بدانید که با این وضعیت کسی سوغاتی می خواهد بسم الله.


4.

 نشسته ام دارم برای خودم همین طوری منصور گوش می دهم. بچه که بودیم خانه مان یک ضبط درب و داغان داشتیم که آن زمان ها چهار تا باند خفن هم داشت و خلاصه چیز خری بود که البته مثل سایر وسایل خانه اجازه دست زدن بهش را نداشتیم مثل همه ی قوانین نانوشته ی خانه مان این هم از قوانینی بود که در حضور والدین، و البته نود و نه درصد منظورم از والدین والد است، تمام و کمال رعایت می شد و در عدم حضور والدین به صورت کمال و تمام نقض می شد. منظورم از تمام و کمال این است که منی که در حضورت حضرت پدر دست به آن قراضه نمی زدم، در عدم حضور حضرت پدر دکمه های تنظیم باند و باس و سایر دنگ و فنگ را جوری فشار می دادم و با دکمه ها بازی می کردم که دکمه های ضبط دو سه متری پرت می شدند و من هر روز سعی می کردم تا حدی این رکورد را ارتقا دهم.


چهار تا هم نوار داشتیم یکی از یکی عتیقه تر. یک آقایی بود که هی یک دختر داشت که شاه نداشت. مادر من به ما یاد داده بود وقتی چیزی نداریم نباید آن را در بوق و کرنا کنیم. ولی این آقاهه که به ادعای خودش یک دختر داشت که خیلی خوشگل بود چرا باید این طور نداشتن شاه را در بوق و کرنا کند در آن زمان کودکی برایم سوال بزرگی بود.خلاصه زیاد در بند متن شعر نبودم و سعی می کردیم صبح به صبح با همین یک نواری که یکی از آهنگ هایش این بود قر دهیم.


پسرخاله ای دارم مصطفی نام که نمی دانم از کجا یک سری نوار جور کرده بود. خلاصه یک روز یک نوار به من داد. و من برای اولین بار با خواننده ای آشنا شدم که بیشتر از هایده و گوگوش و معینی که برای دخترش عروسک می خرید ولی دخترش خوابیده بود و داریوشی که بوی گندم را حاضر بود با خیلی چیز ها عوض کند ترانه هایش را دوست داشتم. البته این عزیز آن موقع ها هنوز یقه ی پیراهنش را تا ناف باز نمی کرد و چند تا خانوم سینه ور قلمبیده نمی انداخت توی کلیپ هایش بمالانندش و پشت صحنه را سفید نمی کرد و خلاصه الگویش در کلیپ سازی پیت بال نبود و یک لنگه پا نمی پرید هوا که آی بری باخ بری باخ.


یعنی "قایق کاغذی رو آب داره میره" را من دو هزار بار بیشتر گوش کرده بودم. "تو قمار عشق که بردن نداره" رو کلی با خودم فکر می کردم یعنی چی؟ "اینجا غروبه نازنین" را که گوش می دادم توی ذهنم بود که یک روزی از ایران خواهم رفت و این آهنگ را خواهم گذاشت و کلی دلم خواهد گرفت و های های و شاید هم هار هار گریه خواهم کرد. "خاطراتش اگه تلخه یا که شیرین" را که می گفت من هم داد می زدم لا لا لا... یک جایی بود که می گفت " مرگم رسید پس کی به دادم می رسی؟" و من تا همین چند سال پیش فکر می کردم که می گوید " مریم رسید، پس کی به دادم می رسی؟" و من فکر می کردم اگر مریم رسیده، چرا باید از کس دیگر باید بخواهد به دادش برسد؟ و بعد این طور استدلال می کردم که حتما دوستی دارد که مریم به داد آن دوست رسیده و او هم از کسی می خواهد که به دادش برسد.


اما الان چی ؟ منصور نشسته توی نکست پرشین استار و می گوید آ آ آ من در تو آ آ آ آ یک آ آ آ پوتنشال خوبی می بینم. عزیز من، آن همه پوتنشال که ما در تو می دیدیم پس چی شد؟ "تو عزیز دلمی، تو عزیز دلمی" پس چی شد؟ "که امشب شب عشقه، همین یک شب داریم" ... خلاصه که امشب رفتم سراغ آهنگ های منصور... منصور می خواند "آی که از امروز ، غم فردا رو نخور" و من هم داد می زدم " عزیزم غصه ی دنیا رو نخور، هر چی می شه بذار بشه، بگو که دنیا رو خوشه" ... 


5.

البته اتاق بغلی آمد و در اتاقمان را زد و با انگشت اشاره دست راستش چندبار به مچ دست چپش کوبید -البته هیچ ساعتی به مچ دست چپش بسته نبود- و گفت که می دانم ساعت چنده؟ و من البته می دانستم ساعت چنده ولی نمی دانستم که صدایم این قدر بلند بوده که کسی را بیدار خواهد کرد برای همین به دروغ گفتم، نه نمی دانم ساعت چند است ولی معذرت می خواهم و سعی کردم تا جایی که می توانم چهره ی مغموم و پشیمان به خودم بگیرم و  البته در آخر گفتم که ساعتی به دست چپش نیست و ممکن است جایی ساعتش افتاده باشد و خبر نداشته باشد که این طوری با انگشت اشاره روی مچ دست چپش می کوبیده و حتما عادت داشته که این طوری روی ساعتش بکوبد و این حتما علت افتادن ساعت از دست چپش بوده است. بهم گفت برو بخواب و من هم کسی نیستم که کسی بهم امر و نهی کند، برای همین گفتم چشم و در اتاق را بستم و چراغ ها را خاموش کردم ولی نخوابیدم تا کونش بسوزد و بفهمد نمی تواند به من امر و نهی کند

مهمان

1.

یکی در کار نیست. به دو مراجعه کنید.

2.

امتحان ها تمام شد. پروژه ها شروع شد. پروژه ها تمام شد. ترم جدید شروع شد. بدون هیچ وقفه ای . بدون هیچ نفس کشیدنی. البته این جمله ها را از زبان کسی می شنوید که در حال حاضر دارد ادای تنگ ها را در می آورد و امیدوار است به خوبی آن قدری که باید تنگ به نظر برسد. اصولا در دنیایی که جوانانش همه دوست دارند در عین تنگی یا حتی گشادی ادای گشاد ها را درآورند یکی پیدا شود این وسط ادای تنگ ها را در آورد خودش نعمتی است. خلاصه ادای تنگ ها را در آوردیم و آمدیم رشته ی ریاضی، ادای تنگ ها را درآوردیم و رشته ی برق را انتخاب کردیم، ادای تنگ ها را درآوردیم و کنکور ارشد دادیم. در ادامه ی این تنگ بازی ها ادای تنگ ها را در آوردیم و با تنگ ترین استاد دانشگاه تهران پروژه ورداشته ایم. استادی که آمده به من می گوید از همین الان شبی "فقط!!!!!" یک ساعت دی اس پی بخوانی سال دیگر مشکلی نخواهی داشت. 


3.

بیروت که بودم ترکیبی بودیم از کشورهای مختلف. من از ایران بودم. هم اتاقی ام صرب بود. دیگرانی از یونان و رومانی و روسیه و آلمان و امریکا و مونتنگرو و لهستان و مکزیک و هند و چه و چه هم بودند.


 این هم اتاقی لهستانی من غیر از کار و دیسکو و کردن در ذهنش چیزی نمی گذشت. یک روز در میان هم دست یکی از دختر های همکارش را می گرفت و می آورد توی اتاق و به طبع من می رفتم بیرون . البته بعضی شب ها چون دیروقت بود من دیگر خودم را می زدم به خواب. نزدیک ترین تجربه ی س.ک.س ام تا آن زمان را همان شب ها تجربه می کردم که در تخت بغلی ام دو نفر به همدیگر می لولیدند و البته من هم از آینه روی کمد هر چه معلوم بود را به دقت زیر نظر داشتم. خلاصه حرف مشترک زیادی با این پسرک صرب نداشتم. شب اولی که دیدم در حال خواندن کتاب ناتور دشت است کلی ذوق مرگ شدم. ولی کسی که توی سه ماه ناتور دشت را تمام نکرده باشد دیگر خودتان بفهمید چه آدمی است.


من رابطه ام با همه ی بچه ها خیلی خوب بود. اهل بگو بخند و مسخره بازی بودم و برخلاف همه ی آن ها و البته مانند همه ی ایرانی هم جغرافی ام خوب بود و هم در مورد کشور هایشان هر کدام چیزی می دانستم.در مورد بحران یونان. کارتل ها مواد مخدر مکزیک. فاحشه های بوداپستی. تیم قبرسی که زندی تویش بازی می کرد آن زمان. آن زمانها که این قدر چاقال نشده بود که بخواهد در استقلال بازی کند.در مورد زن دوم سارکوزی. جنگ کرواسی و صربستان و بوسنی، استقلال مونته نگرو و خلاصه کلی آسمان و ریسمان در دست داشتم که و کلی وقت که می توانستم آنها را به هم بفابم ولی از همه مهم تر از کشوری می آمدم که وقایع پس از انتخاباتش توی همه خبرگزاری ها در حال پخش بود و اولی سوالی که هر کس از من می پرسید این بود : موسوی اُر نجاد؟ و من می گفتم آف کورس موسوی (و دو انگشتم را شکل وی می کردم) و این که نجاد اه است ( و میدل فینگرم یکهو خود به خود می زد بیرون) و جریان انحرافی خواهد شد  و ده روز قهر خواهد کرد و خلاصه همه ی کارهایی که دوسال بعد قرار بود انجام دهد را جلو جلو می گفتم تا بدانند چرا نجاد بد است. و در مورد ندا می پرسیدند و من اشک در چشمانم حلقه می زد و مو به مو کلیپی که خودشان هزار بار بیشتر از من دیده بودند را برایشان تعریف می کردند و اگر مخاطب دختر بود اصلا بعید نبود که دستانم را بگیرد و بازو هایم را به نشانه ی هم دردی نوازش کند ولی هر چه به این ماجرا آب و تاب دادم هیچ کدامشان ماچم نکرد. فقط می مالاندند لا مصب ها. هر چه بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفتند محکم تر می مالاندند و البته لازم به یاد آوری نیست که دست و بازو و پشت را می مالانند ها!


از بین آن بچه ها یک ماتئوش نامی بود از لهستان و یکی دیگر که اسمش الان یادم نیست ،و از این بعد پسرک مکزیکی خطابش خواهم کرد، بود که نیازی به گفتن نیست که از مکزیک بود. با این دو خیلی جور شده بودم و تقریبا کل لبنان از شمال تا جنوبش را به ارزان ترین نحو ممکن گشتیم


(در این لحظه دستم به بک اسپیس خورد و همه نوشته ها پاک شد و دیگر هم برنگشت)


پسرک مکزیکی زبانش افتضاح بود. خیر سرش آمده بود کمپ بین المللی تا زبانش تقویت شود اما کلا سایلنت بود. دککه ی جنرال هم نداشت. بهتر است بگویم لایت انلی بود. هیچ صدایی از این بشر در نمی آمد. اصولا هم با زبان اشاره با ما صحبت می کرد و ما هم با زبان اشاره با او ارتباط برقرار می کردیم. کمی شبیه روستایی ها بود و هر جا می رفتیم پرچم مکزیک را با خودش لش می کشید. دائم هم در حال عکس گرفتن از دختر ها بود و جالب است عکس خانواده اش و دوست دخترش هم روی میزش بود. یک جورهایی آبرو ریزی بود ولی کلا بچه ی با عشقی بود.


ماتئوش اما بچه ی تیز و بزی بود. قبل آمدن به بیروت الفبای عربی را یاد گرفته بود، کلی هم در مورد لبنان خوانده بود، خلاصه شبیه ایرانی ها بود، کلاه سرش نمی رفت. به آلمان می گفت شیطان بزرگ و می گفت و عملا با آلمانی ها احساس دشمنی می کرد اما در کل انسان بسیار صلح دوستی بود. در مورد هیچ چیز قضاوت نمی کرد و دوست داشت خوش بگذراند. هر چقدر هم مشروب می خورد مست نمی شد. می گفت یک بار در یک مهمانی این قدر مشروب خورده بود که وقتی بیدار شده بود که عکاس ها توی مترو ی شهر در حال عکاسی از او بودند. خیلی مرتب و تمیز بود. تا لباس هایش را در می آورد آنها را تا می کرد و توی کمدش می گذاشت. دست پخت خیلی خوبی داشت و خیلی هم صرفه جو بود. 


خلاصه توی فیس بوک بروید می توانید عکس های آن زمان ها را ببینید.


حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به این جا که از بچه ها آن زمان ارتباطم با چندتایشان حفظ شده است. یکی اش همین ماتئوش است. که البته قرار است این چهارشنبه بیاید ایران. گفت می خواهم بیایم ایران. من را هم که می شناسید خودم مهمان دوست و عاشق مهمان. این قدر پسر گلی هستم من. دو هفته ای هم می ماند. حالا من در کمال مهمان دوستی و عشق مهمان بودن ماندم دو هفته این پسر را کجای دلم بگذارم. کلاس ها شروع شده و یک هفته ای را هم پیچاندم. قرار شده سه روزی برنامه ی اصفهان بگذاریم. دو سه روزی هم برویم شمال. بقیه اش را هم برنامه ی همین تهران گردی بگذاریم. والله من در این شش سالی که تهران هستم نه درکه رفتم نه دربند، نه هیچ کجای دیگر.من کلا هیچ جا نرفته ام.بس که بچه ی سربزیر و خانه نشینی هستم. کل جایی که رفته ام انقلاب و امیرآباد و گیشا و سعادت آباد و پاسداران و هروی و ونک و پارک وی بوده است. و البته سید خندان و تهران پارس. تازه هر کدام هم این طوری بوده است که خانه ی کسی بوده ما دعوت شده یا دعوت نشده مستقیم رفته این آنجا خراب شده ایم. حالا مانده ام همین تهران کجا ببرم این دوست عزیز را. هر کدام از شما که تهران هستید هم یک روز تقبل کنید این بنده خدا را که گم نشود و ببرید تهران را ببیند هم به شناساندن مملکتان کمک کرده اید . هم من به همه ی کلاسهایم می رسم. ( این جمله ی آخر نماد تنگی بود دیگر)

دلار

مادر تنها موجودی روی زمین است که می تواند بعد از یک ماه تو را ببیند و در حالی که از آخرین باری که تو را دیده 7 کیلو چاق تر شده ای تو را بغل کند و ببوسد و بگوید چه قدر دیر به دیر خانه می آیی؟ شده ای پوست و استخون؟ خلاصه که به عادت هر ترم یک شیشکی زیر درس ها کشیدم و دانشگاه را ول کردم چند روزی آمدم لش کردم خانه. رژیم هم گرفتم خیر سرم. البته نمی دونم این رژیم واقعا رژیم است یا نه. قبلا که رژیم نبودیم یک روز قیمه می خوردیم یک روز قرمه یک روز لوبیا پلو و ... الان هر روز شام و ناهار کباب. یک دوستی داشتم دوران دبیرستان فقط کباب می خورد. یعنی غذای غیر کباب نمی توانست بخورد. گرچه رفت دانشگاه شامی های حسین کثیف را هم دو لپی می خورد. خلاصه شده ام مثل اون.


ما یک پست نوشته بودیم اسراییل نیاید و بیاید می خزم توی یک سوراخ و از جنگ می ترسم و فلان و بیسار. دیروز که دلار شد 1800 تومن به جان خودم و جان تویی که داری این را می خوانی یعنی منتظر بودم امریکا این ناوش را توی خلیج فارس بیارد و ایران به تهدیدش عمل کند و با یک موشک بزندش تا جنگ شروع شود. خودم هم با این که معافی دارم اگر خواستندم که چه بهتر، اگر نخواستند به عنوان داوطلب و بسیجی بروم جبهه شاید در همهمه ی توپ و تانک و خمپاره و خون و آتش تکلیفم با خودم و خدای خودم روشن شود. آخر من با دلار 1800 تومنی امریکا که سهل است تا همین بیروت هم خودم را نمی توانم بکشم. خلاصه که یک حماقتی کردیم و برای ارشد نرفتیم خارج از ایران، الان این شده وضعیتمان. خلاصه آقا جنگ شود، دیگه یا رومی رومی، یا که نه ، زنگی زنگی... یا این وری یا آن وری...آن طور حداقل دلمان خوش است جنگ است دیگر... کاری اش نمی شود کرد... الان چی... من که ماندن در ایران و توی این شرایط زندگی کردن برایم از جنگ هم سخت تر شده است... یک خیری، انسان فهمیده ای، آقایی کند بیاید هزینه رفتن من را از این جا بدهم، قول می دهم دو برابرش را پسش می دهم... کار می کنم، جون می کنم، خلاصه یک گهی می خورم دیگه، پسش می دهم.

خیلی زور دارد. گریه دارد. این همه درس بخوانی. هدفت این باشد که از این جا بروی. حالا به هر قیمتی... همه چیز به نظر بد نمی رسد. فکر می کنی درست که سال دیگر تمام می شود. خلاصه خوش و خرم که یک روز بیدار می شود می بینی دلار شده 1800 تومان... جبر زمانه است دیگر... قدیم فکر می کردم درسم که تمام شد برای پی اچ دی می روم امریکا... خانوم شین را هم یک طوری می برم...یک کمی ما می گذاریم یک کمی آنها خلاصه خدا بزرگ است...متاسفانه هر چه دلار بزرگتر شد خدا کوچک تر به نظر می رسد...انگار خدا زورش را از دست داده...اگر قبلا یک یاری کوچک کارمان را راه می انداخت الان دیگر باید معجزه کند...تنها ارزش تومن نیست که در برابر دلار کم شده، به تبعش ارزش قدرت خدا هم در برابر دلار کم می شود... الان شین که سهل است... میم اول اسم خودم را هم نمی توانم بفرستم ... الان دلار این قیمت هاس... از تحریم ها زمان بیشتری بگذرد خدا به دادمان برسد.


این اوبامای مادر به خطا آمده انگشتش را کرده توی کون ما چی را ثابت کند؟؟؟ خواستی از کی زهر چشم بگیری؟ الان فکر می کند به کی دارد فشار می آورد؟ خودش که دیده همین ها دستشان را تا آرنج تو کردند... آب از آب تکان نخورد... حالا تو ملت را انگشت می کنی مثلا خیلی مردی؟ خیلی زورویی؟ مردعنکبوتی؟ بتمن؟ فکر کردی ما نمی فهمیم تو دشمنی ات با حکومت نیست، با کشور است؟ الکی حقوق بشر حقوق بشر راه انداخته ای که چی بزنم دهنت را سرویس کنم... دلار گران شود کمر مردم را می شکند، یعنی تو این را نمی دانی؟فکر کردی مردم قیام می کنند؟ حکومت را عوض می کنند؟؟؟ 

خلاصه که اصلا تفنگ من کجاست اسدالله؟؟ یکی این تفنگ من را بیاورد بروم شاهزاده ی اسراییلی، شاهزاده ی امریکایی ، جایی را ترور کنم جنگ جهانی سوم رسما شروع شود... به خدا آدم یاد فیلم "یورو تیریپ" می افتد... رسیده بودند به یکی از کشور های بلوک شرق... با یک دلار رفتند هتل و لیموزین سوار می شدند و توی گوش رییس هتل می زدند... چقدر با پوزخند و لذت این صحنه ها را نگاه کرده بودیم... الان شده حکایت خود ما...

در دل های یک باکره یا اگر باکره از دنیا بروم چه؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سه شنبه

من خیلی سعی کردم در زندگی عمیق باشم. تو همه ی موارد عمیق باشم. عمیق فکر کنم، عمیق رفتار کنم، همه چیز رو عمیق ببینم اما نتیجه اش چه شد؟ این که جای اینکه یک انسان عمیق بار بیایم یک انسان حجیم بار آمدم. البته نمی گم این حجیم بار آمدن نیتجه ی مستقیم خواست بر عمیق بار آمدن بوده ها ! کلا هکذا! ولی در نهایت خروجی این طوری شد. الان هم که طوری شده هر کاری می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. این قدر این جمله ی از فردا رژیم می گیرم را گفته ام که تبدیل به یک جک شده که هر بار که می گویم ناخودآگاه و خودآگاهم هر هر می زنند زیر خنده، من هم بر می گردم بهشان می گویم کوفت.زهر مار. زهر عقرب. خلاصه منی که با دیدن عکس لخت نوزادی مهیار و این که من چرا عکس لخت ندارم ،پنجم دبستان لخت و عور جلوی دوربین ایستادم که الله و بالله باید عکس لخت من را هم بگیرید که شوشولم توی عکس معلوم باشد و کلا در زندگی بویی از شرم و حیا نبرده بودم الان که زیر چشمی به شیکم ورم کرده ام نگاه می کنم عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند. البته قبلا ها که خیلی تپل تر از این حرف ها بودم خجالتی نمی کشیدم ها. مثلا سوم راهنمایی معلم هنرمان گفت "چرا تپلی تو بچه،فردا روز می ری جایی خواستگاری کسی بهت دختر نمی ده ها" که من هم بهش گفتم" چیه؟ فکر کردی می خوام دختر تو رو بگیرم؟" و خلاصه یک کشیده ی آب نکشیده خوردم. خلاصه الان نمی دانم چرا این شیکم این طوری مایه عذاب ما شده. 

امتحان ها دارد نزدیک می شود و من هرچه به امتحان ها نزدیک میشیم علاقه مندی هام به چیزهای غیر درسی بیشتر می شود و می دونم که می دونید چی دارم میگم...مطمئنم واسه همه ی شما این طوری هست. 

یک جایی خوندم که یک اندیشمندی گفته " انسان ها در روز فقط هشت ساعت خوشبختند، بقیه اش رو بیدارند"... این جمله رو با یک سری اصلاحات قبول دارم. برای بیان این اصلاحات به سراغ مثال همیشگی می رم. خانوم شین! ایشون در روز با این حساب که این آقای اندیشمند گفتند چهارده پونزده ساعت خوشبخت اند! بقیه اش رو هم که اگر فرض کنیم یک ساعت به رتق و فتق کارهای مربوط به من مشغول باشند خوش بختند. باقی ساعات هم که بیدارند و به امور خودشان مشغول اند که خودش 8 ساعتی می شود، البته تعریف از خود نباشد، با وجود داشتن دوست پسر خوب و آقایی مثل من باید دور از جانشان دیوانه باشند که احساس خوش بختی نکنند. که باور بفرمایید همیشه می گوید با بودن من احساس می کند خوشبخت ترین دختر دنیاست. به جان احمدی نجاد قسم بخواهم دروغ بگویم.البته این تیکه ای که خودش این طوری می گوید را عرض کردم ها وگرنه بقیه اش که "یه قلب پاره پاره که قسم خوردن نداره"


امروز می خواستم بروم سینما.دقت دارید که امروز سه شنبه است و بلیت سینما در این روز نصف قیمت است. یعنی دو هزار تومان. ما هم قشری هستیم که می توانید ما را سه شنبه ها در سینما پیدا کنید. این عادت را از استاد جعفری به ارث بردم که اگر جایی 6 روز هفته به یک قیمت باشد و روزی 7 ام نصف قیمت باید استفاده کرد حتی اگر می خواهد آنجا "فاحشه خانه" باشد چه برسد به سینما . ولی جد شانس آوردیم فاحشه خانه ها سه شنبه ها نصف قیمت کار نمی کنند. من که هیچ، استاد جعفری هم هیچ، هم اتاقی سابقم که البته الان بار سفر به کانادا را دارد می بیند به عنوان یکی از عاشقان سینه چاک "فیلم" های "پو.رنو"  توی دو راهی غریبی گیر می کرد کدام را انتخاب کند، "فیلم" را یا "پ.ورن" را وگرنه من که تکلیفم معلوم بود. خلاصه هر چه گشتیم پا پیدا نشد، ما هم که روی ویلچر نمی توانستیم برویم سینما این شد که نشستیم کنج خانه ماستمان را خوردیم. البته این طوری بود که ساعت 3 4 زنگ زدم به موجودی بی شعوری که هر چه حواس پنج گانه اش خوب کار می کند این بخش شعورش لنگ می زند. خلاصه به این موجود بی شعور که اسمش را نمی گویم که رسوا نشود گفتم "امیر علی پاشو برویم سینما" گفت "بهت خبر میدم" و به قول کتاب ها پس شد آنچه شد، ما منتظر خبر 5 و 6 و 7 را گذراندیم و شد ساعت 8 که اس ام اس دادم "خیر سرت می گفتی نمیام" که در جواب گفت "حس سینما نیست"... خلاصه من با صندلی ام که الان رویش نشسته ام قرار مدار گذاشته بودم زودتر فهمیده بودم که تکلیف چیست. 

هفته پیش رفتم "اسب حیوان نجیبی است" را دیدم. من که خوشم آمد. "هیچ" را هم دو روز بعدش دیدم. خلاصه که بروید و ببینید و لذت ببرید. از هر دو تا فیلم کاهانی من که خوشم آمد. البته با دیدن "هیچ" یاد بازی "مهدی هاشمی" در "آلزایمر" افتادم. البته اصلا قبول ندارم که مهدی هاشمی در آلزایمر تکرار هیچ است. شاید تنها شباهتشان همان دله گی باشد که در هر دو جا می بینیم. در آلزایمر اما گیجی در رفتار و حرکاتش به نظر من خیلی خوب یک آدم گیج را نشان می دهد. آها در مورد "اسب...." این را هم بگویم که به نظرم نقش "باران کوثری" را می توانستند بدهند "شقایق دهقان" بازی کند. خیلی بهتر می توانست.. من که اصلا همش فکر می کردم که چرا این نقش را نداند شقایق دهقان بازی کند. در اولین فرصت که کاهانی را ببینم باید این موضوع را بهش گوشزد کنم.


خونه خیلی خوبه

آمده اند به من می گویند چرا زیاد می نویسی. فکر کردید من می نویسم شما حال کنید؟ خوشتان بیاید؟ "دخترا تو دربند بگن بخندن، بگن اینا چه با مزن؟" فکر می کنید من برای این چیز ها می نویسم. درد و غم که زیاد شود از چهره ام معلوم می شود، کار به نوشتن نمی رسد. می نویسم یک کمی کمتر شود. کم بنویسم وقت شما گرفته نشود؟ به قول کاهانی (که بروید "اسب حیوان نجیبی است" را ببینید) تنور شما گرم شود بس است دیگر؟ خانه ما از سرما یخ بزند، کون لق صاحب خانه ؟ ها؟ 


قدر خانه هایتان را بدانید. این را یک آدم بی خانه دارد می گوید. یک آدم بی خانمان. وسعمان نمی رسد، چه کار کنم؟ حساب کن بخواهم ماهی 200،300 تومن اجاره هم بدهم. هیچی دیگر، هر چه در می آورم که چه عرض کنم هر چه حضرت پدر می دهد باید پس انداز کنم قبر بخرم که اگر مردم جنازه هم مثل خودم بی خانمان نباشد. من آدم خوابگاه ماندن نیستم. این را یک کسی دارد می گوید که ششمین سال حضورش در خوابگاه را با نشان ندادن کارت ورود به نگهبان های دم در کوی دارد جشن می گیرد. یک مخلص عباس آقا دیگر برایشان کفایت می کند.اعصاب دیگر نماند. بدی خوابگاه این است که شما هیچ وقت "تو" نیستید. همیشه "بیرون"ید. خستگی تان در نمی رود. به هیچ کارم نمی رسم. حد اقل من این طوری ام.فضای این جا من را "نمی گیرد". این همه کار و درس ریخته سرم از 8 شب نشسته ام دارم سقف را نگاه می کنم. هر از چندگاهی هم صدایی می شنوم. توهم زدم که صدای موش است. آن اتاق قبلی مان اسما 3 نفر بودیم. "آرش" که عملا هرشب آنجا بود. 3 4 تا موش هم بودند که هر چه می گرفتیم شان و غرق شان می کردیم باز هم همان 3 4 تا باقی می ماندند. چند شب پیش هم خواب دیدم وقتی خواب هستم یک موش آمد رفت توی دهنم. البته مطمئن نیستم خواب بود یا نه.

پدر و مادرمان این همه سال کردند و توی این گرانی با چندغاز حقوق بازنشستگی خرج خانه و زندگی خودشان را می دهند و خرج زندگی و درس مهیار را می دهند هیچ، باید خرج خورد و خوراک و پوشاک پسر لندهور 23 ساله شان را هم بدهند تا از گرسنگی نمیرد.

بابا من آدم خوابگاه ماندن نیستم. حداقل الان دیگر نیستم. پول خوابگاه نماندن هم نداریم. همین می شود دیگر. شب به شب آمار محمد و خواهرم را باید بگیرم ببینم کدامشان قابل اقامت هستند که البته خانه ی خواهرم که همیشه قابل اقامت هست ولی ده شب دیگر همه خواب هستند. خانه خاله ام هم هست. بنده خدا هروقت می بیند گله می کند چرا پیش من نمیای. من هم خودم فامیل دوست. در اولین فرصت می روم سری بهشان می زنم. در اولین فرصت به خودم می گویم چه گهی خوردم آمدم. در اولین فرصت پشت دستم را داغ می کنم. در اولین فرصت از آنجا می زنم به چاک. همین شده کل جزوه ها و وسایل مورد نیاز را چپانده ایم توی یک کوله. مثل این هرجایی ها. خانه به دوش ها. پاپتی ها. هر وقتی یک وری هستیم. درد توی زندگی مان کم بود توی کمرمان هم پیدا شد. از بس این کوله ی لعنتی سنگین روی دوش فشار می آورد.

هی به خودم می گویم که بابا این همه آدم توی همین خوابگاه ها دارند زندگی می کنند دیگر. ککشان نمی گزد. خیلی هم خوش و خرم هستند. تو مگر تخم دوزرده می کنی که هی غر می زنی. می روی مثل بچه ی خوب توی خوابگاهت خبر مرگت همان جا می مانی، هیچ جا هم نمی رو. بعد ولی حقیقت تلخ خودش را تحمیل می کند.خب این همه آدم هم توی خوابگاه زندگی نمی کنند دیگر. نمی کنند دیگر.هی بگذریم. خلاصه باید بسازم دیگر.
 

شب ها می خوابم در آرزوی این که یک اتاق باشد ولی مستقل...مال خودم باشد. درس بخوانم. به کارهای دیگر هم برسم. تویش غذا بخورم. بخوابم. دلم خواست دوستانم را دعوت کنم. اصلا یک اتاق باشد که تویش "تو" باشد، "بیرون نباشد" . لخت وسطش دراز بکشم. آقا یک اتاق مال خودم باشد چه کیفی بدهد. اصلا مال خودم است، سمت تک تک دیوارهایش می چسم. بلند بلند وسطش آروغ می زنم. هر وقت دلم خواست جارویش می کنم. تا 4 صبح چراغش را روشن می گذارم. اصلا صبحانه ها را می گذارم 4 بعد از ظهر می خورم. شامپو فرش می گیرم هی می شورم ، دلم نخواست هم نمی شورم. من که نمی گویم خانه ام مثل خانه ی حسام توی فرمانیه باشد و یک اتاقش را هالتر بگذارم یک ورش را تخت و وسط سالن میزناهار خوری باشد که اووووووووو ، نه به خدا... 12 متری باشد، ولی "تو" باشد. 

آقاجون اعصاب ندارد!

امام حسین امسال هم تمام شد. البته ما اعتقاداتمان را از دست ندادیم ولی خب دیگر نذری نمیاورند. هر چه می خواستند بیاورند و بدهند و بکنند،در همین دهه اول محرم آوردند و دادند و کردند. شاید بعدها که طبق قرار -قرار با خودم- من آدم مهمی شدم و چند نفر را استخدام کردند زندگی نامه من را بنویسند به این نکته اشاره کنند که امسال 5امین سال پیاپی بود که تاسوعا و عاشورا خانه ماندگار شدیم و ماستمان را خوردیم. البته کیشمیش پلو و شیرین پلو و زرشک پلو و باقالی پلو و آبگوشت و شیرکاکائو و شربتمان را هم خوردیم. خلاصه که این سنت حسنه خانه نشینی عصر تاسوعا و ظهر عاشورا 5 ساله شد. البته این مساله فکر کنم ریشه ارثی و ژنتیکی داشته باشد. ما کلا بر خلاف چهره ی شاد و شنگولمان، درونی حبه ی انگولی و بیشتر منگولی داریم.منگول به فتح م، نه به ضم م بی ادبِ بی سواد!


در مورد ژنتیک عرض می کردم. هر چه هست زیر سر خانواده ی مادری هست وگرنه خانواده پدری در خون گرمی و با حوصلگی باید ببوسی شان بگذاری شان روی طاقچه کنار قرآن.می رسیم به خانواده مادر. مادر بنده که کلا اعصاب ندارد. چند باری گشتیم کل خانه را، لای همه ی پستو ها، زیر بالش ها، این ور، آن ور گفتیم شاید جایی گذاشته دیگر پیدایش نکرده،به هر دلیلی، اعصابش خورد بوده، یادش رفته، حواس نداشته، هرچی، ولی خب گویا از همان اول چیزی به نام اعصاب در این حوالی نداشته. دایی جان هم که البته دو سه سالی می شود که متاسفانه ندیدمشان و گویا دلیل اصلی اش این است که علی رغم همه چیزهایی که شکرخدا دارد، یکی از چیز هایی که ندارد گویا همین اعصاب است. پدربزرگ بنده هم که از همان اول معلوم بود اعصاب ندارد. دیگر دنبالش نگشتیم خودمان را خسته کنیم. همان نگاه اولی که کردیم قولنجمان را شکاندیم که این یکی حتی زحمت گشتن هم نمی خواهد.این پدر بزرگ که ما "آقاجون" صدایش میکنیم باید حواست باشد پرت به پرش نگیرد. البته "آقاجون" که پر ندارد.البته خودش خبر دارد. ما هم نداریم. ماهم خودمان خبر داریم. ولی باز هم احتیاط شرط عقل است. 


"آقاجون" شغل اصلی اش بنگاه ماشین و این ها بود که خودش را گویا بازنشته کرده. یا خودش را اخراج کرده. شاید خودش خودش را بازخرید کرده. به هرحال دیگر سر کار آنجا نمی رود. البته قبلا می رفت بنگاه و ماشین نمی فروخت. الان خانه می ماند و ماشین نمی فروشد. علم پیشرفت کرده. گویا "آقاجون" فهمیده از راه دور هم می تواند همان کار را بکند. به هر حال چندسالی است یک بقالی جمع و جور راه انداخته برای خالی نبودن عریضه و حضور فعال در اجتماع که با "مادرجون" نوبتی می چرخانندش. نوبت به این صورت است که صبح ها آقاجون می رود دنبال بار و "مادرجون" مغازه است. ظهر ها "مادرجون" مغازه است. بعد از ظهر ها "آقاجون" می رود استخر و مادرجون مغازه است. شب ها هم "آقاجون" می رود پارک پیاده روی و "مادرجون" مغازه است. زمان هایی که "آقاجون" مغازه است نصف بچه های محل جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. نصفه ی دیگر هم جرات نمی کنند این ور ها پیدایشان شود. زن های محل هم می گویند چه کاری است؟ "حاج خانوم" -مادرجونم را می گویند- که همیشه مغازه هست، وقتی می رویم که حاج خانوم را ببینیم. پیرمرد ها هم با این که نه آقاجون پر دارد و نه آنها اما آنقدری به اینترنت مسلط نیستند که آمده باشند و بلاگ من و توصیه های من را خوانده باشند (اگر هم نخبه ای بین شان بوده باشد تا الان که من این نوشته را پست کنم دیگر دیر شده است) و متاسفانه پرشان به پر آقاجون گرفته است. خلاصه به قول مازندرانی ها در مغازه "دال" پر نمی زند. برعکس زمانی که "مادرجون" است مغازه غلغله است. به قول مازندرانی ها "دال" پرمی زند.


 البته من "دال" دقیقا نمی دانم به چه معنا است ولی چون می گویند پر نمی زند باید نوعی پرنده باشد. مازندران اصولا پرنده هایی با اسم های عجیب و غریب دارد. برای مثال یک پرنده ای است که گویا فقط در نواحی رودخانه ی بابلسر یافت می شود به نام "نفتِ کِنگ". نفت که همان نفت است اما "کِنگ" گلاب به روتون روم به دیوار همانی است که وقتی روی من به دیوار است روی "آن" به شما است. واضح تر بگویم همان جایی تان است که در این روزها به خاطر الافی بیش از حد در کوچه و خیابان به بهانه ی عزاداری و ابتلا به سرماخوردگی سوزن تویش فرو می کنند. خلاصه چون این پرنده باسنش را زیر آب نمی برد می گویند که "کِنگ"اش در اصطلاح نفتی است که زیر آب نمی رود.مثل نفت که می آید روی آب. البته اسامی عجیب پرنده ها به اینجا محدود نمی شود باید در موردش داستانی جدا بنویسم.


در مورد آقاجون عرض می کردم. یک بار یک مشتری که دیده بود مغازه بسته است زنگ خانه را زده بود. آقاجون از روی مبل جلوی تلویزیون یک تکانی به خودش داد و شبکه را عوض کرد. طرف دوباره زنگ زد. آقاجون یک چیز زیر لب گفت که به نظر من خوار و مادر تویش داشت که البته بقیه تکذیب می کنند. آقاجون از جایش بلند شد و دمپایی هایش را پوشید و لخ لخ کنان به سمت مغازه رفت. در مغازه را باز کرد. مشتری گفت یک بسته سیگار یک روغن 4 کیلویی و یک شانه تخم مرغ می خواهد. آقاجون گفت وقتی در مغازه بسته است یعنی مغازه تعطیل است و با انگشت به تابلوی تعطیل است اشاره کرد جوری که مشتری بفهمد نوک انگشتش دارد به وضوح روی تعطیل است تاکید می کند. مشتری عذرخواهی کرد و البته قول داد که دیگر تکرار نخواهد شد. آقاجون هم در کمال شگفتی مشتری در مغازه را بست و برگشت و البته واضح است که از یک فروش حداقل 10 15 تومنی گذشت. آقاجون به اصول پایبند است.


حکایت آقاجون حکایت آن پیرمردی است که در قطار با یک جوان همسفر شده بود. جوان پرسید ساعت چند است. پیرمرد جواب نداد. جوان گفت چرا جواب نمی دهید؟ پیرمرد گفت الان من جوابت را دهم حتما بعدش می پرسی اهل کجایی و من می گویم و تو می گویی که تا الان اسمش را نشنیده ای و من به رسم ادب مجبور می شوم دعوتت کنم به شهرمان و تو میایی در خانه ام روی سرم خراب می شود و بعدش هم حتما عاشق دخترم خواهی شد و حتما پاپی ازدواج و خواستگاری هم می شود. آن هم چه جوانی؟؟؟ جوانی که از دار دنیا یک ساعت هم حتی ندارد. همان جواب تو را ندهم بهتر است.


خلاصه کلینت ایستوود "گرن تورینو" از روی یک سری افراد شخصیت برداری که کرده که حتما آقاجون من را هم مد نظر قرار داده. البته مثل همان فیلمه پیرمرد قلب صاف و ساده ای دارد. خدا حفظش کند.